رویای کوچک من
هیشششش!آرومتر
هنوزم تنهام! هنوزم ی بغل میخوام واسه گریه کردن! هنوزم بغضام میون لبخندم گم میشه! هنوزم صدامو کسی نمیشنوه! هنوزم بودنم بی معنیه! هنوزم شبا بیدارم! هنوزم...! .فقط خط خطی ... میکشم اونقد که همه جا سیاه شه!تاریک تاریک. اون میون فقط! ی نقطه سفید و خیلی کوچیک،ی روزنه ،جا میمونه! شاید ی روز باورم شه: آبی آسمون.. زلالی اشک... حرمت تنهایی،دل تنگی... ی اتفاق... ی تصادف... هرچی هست... آسون نیست...نیست ...نیست... ی سوال بی جواب داره منو نابود میکنه: الان!!داره چه اتفاقی میفته؟!! گم شدم...!تو خودم، سوالام.. خدا... نجاتم بده!!نمیفهمم!!هیچی...باور کن! .... اگه جواب کامنتاتونو ندادم ببخشید... کلبه ای متروک؛ دیوارهایش خاکستر، سقفش بی روزنه ،بی خورشید، پنجره هایش را غباری گرفته، مبهم . و سیاه روشنی از خاطرات ؛نقش بسته بر آن.. آسمانش:همیشه ابری.. روز ها را در انتظار قطره بارانی وشب ها را با سکوت رعد سرمیکند اگر کسی هم در بکوبد، خواه با هیاهو ، خواه آرام؛ آهی میکشد و با خود میگوید: او نیز رهگذری بیش نیست... بیچاره! حتی میهمانی هم ندارد که ثانیه های تنهایی را با انتظار آمدنش به پایان برد! درد دارد، درد؛ باور کن!!! نمیتواند فریاد کند، سودی ندارد! هرچه نفس هایش را عمیق تر میکند، هستیش سطحی تر میشود. سوی پنجره ها میرود که بگشاید روزنه ای! اما... آنچه میبیند قفل است و زنجیر! زنجیری بنام کینه مدت هاست آسمانش راگرفته،پروازش را گرفته،عشقش را گرفته.. و او را گوشه نشین این سیاهچال کرده... آری ...سیاهچال قلب من؛ خود ساختمش؟! نمیدانم!
خط میکشم!
روی خودم
آدما!
نگاه ها!
ثانیه ها!
زمزمه ها!
سکوت!
| De$ign | ﻣﻴﺲ ﻫﺂﻧﮯ |
