رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

ی اتفاق...

ی تصادف...

 هرچی هست...

آسون نیست...نیست ...نیست...

ی سوال بی جواب داره منو نابود میکنه:

الان!!داره چه اتفاقی میفته؟!! 

گم شدم...!تو خودم، سوالام..

خدا...

 نجاتم بده!!نمیفهمم!!هیچی...باور کن!

 ....

اگه جواب کامنتاتونو ندادم ببخشید... 

 

 

|سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ |۱:۳٥ ‎ب.ظ | رویا| نظرات () |

کلبه ای متروک؛

دیوارهایش خاکستر،

سقفش بی روزنه ،بی خورشید،

پنجره هایش را غباری گرفته، مبهم .

و سیاه روشنی از خاطرات ؛نقش بسته بر آن..

آسمانش:همیشه ابری..

روز ها را در انتظار قطره بارانی

وشب ها را با سکوت رعد سرمیکند

اگر کسی هم در بکوبد،

خواه با هیاهو ، خواه آرام؛

آهی میکشد و با خود میگوید:

او نیز رهگذری بیش نیست...

بیچاره!

حتی میهمانی هم ندارد که ثانیه های تنهایی را با انتظار آمدنش به پایان برد!

 

درد دارد، درد؛ باور کن!!!

نمیتواند  فریاد کند، سودی ندارد!

 

هرچه نفس هایش را عمیق تر میکند،

هستیش سطحی تر میشود.

سوی پنجره ها میرود

که بگشاید روزنه ای!

اما...

آنچه میبیند قفل است و زنجیر!

زنجیری بنام کینه  

 مدت هاست آسمانش راگرفته،پروازش را گرفته،عشقش را گرفته..

و او را گوشه نشین این سیاهچال کرده...

 

آری ...سیاهچال قلب من؛

خود ساختمش؟!

نمیدانم! 

 

 

|جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ |۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | رویا| نظرات () |

فردا؛

شاید این آخرین بغضی باشد،

که چشم در چشمانت میشکند.

و شاید آخرین التماسی... که دستانت را میخواهد.

و یاد گرمی صدایت را که میگفتی:بغض نکن!حرف بزن! 

و تنها پاسخم سکوتی بود که میخواستم در آن غرقت کنم...

گلایه میکردی،از اشک هایم...نگفته هایم...

اما خود میباریدی ! بی هیچ سخنی...

و وسعت درک من از نگاهت،

بی انتها بود.بی انتها!

حس میکردم تنها کسی هستی  که دریغ نمیکند آغوش را از قلب خسته ام

نمیدانم چرا!حس میکردم حس میکنی..

این درد را...

و دلی که مرد در حسرت یک لبخند. یک آرزو...

شاید فردا!

آخرین بار باشد,که دغدغه هایم را بی دغدغه در آغوشت می افکنم

اما نه !نمیگذارم!

نمیخواهم این بار هم با اشک بدرقه ات کنم!

|یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧ |٥:٥٤ ‎ب.ظ | رویا| نظرات () |

De$ign | ﻣﻴﺲ ﻫﺂﻧﮯ

align=شکلک هآے میس هآنے text/html; charset=utf-8/a color=_blankComic Sans Ms