رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

به نام او ...

یه خیابون خلوت خلوت و یه عالمه مغازه که تنها یه در آهنی و یه قفل بزرگ روشون پیدا بود ; ساعت ده شب و من دستم تو دستای مامانم که مریض بود از دکتر برمیگشتم ... چشمام پر از اشک شده بود و مثل قطره های شبنم زیر نور خورشید به خاطر نور های سبز و سرخ و آبی میدون  به تلٲ لٶ در اومده بود دلم نمیخواست اشکامو پاک کنم چون نسیم خنکی که میوزید دوست داشت صورت خیسم رو به بازی بگیره ...

اشکای من به خاطر مامان نبود ; یه بچه کوچولو با دستای سوخته تا آرنج تلنگر سنگینی به دلم زده بود و قطره های اشکم رو از خونشون بیرون کرده بود ... این چندمین بار بود که میفهمیدم چرا همیشه اولین دعای من بعد از نماز واسه بیماراست .

مامان اروم میگفت می بینی سلامتی بهترین نعمت خداست حسابی به فکر فرو رفته بودم  دیگه چیزی از اون خیابونی که توش قدم میزد نمیفهمیدم اما صدای مامان رو میشنیدم که میگفت ببخشد اگه نرسیدی درساتو بخونی من که بهت گفتم نیا همرام. و من ساکت و آروم زیر لب دعایی رو زمزمه میکردم : خدایا همه مریضا رو زود زود شفا بده و همیشه همه رو همه کسایی که دوستشون دارم عموییی و مامانش و همه اونایی که چشمشون به دعای ماست رو سالم نگه دار

الهی آمین

*************************************************** 

پ.ن 1 : مثل اون بچه هایی که تو برنامه بلند و از ته دل آمین میگن آمین بالا رو بخونین,  باشه !؟

پ.ن 2 : سلام عمویی سلام آجیهای گلم راستش اصلا دوست نداشتم بعد از تعطیلات عید این آپو بکنم ولی دیگه چی کار کنم نشد خوب !! دوست داشتم از تعطیلات عید براتون بگم آخه ما گرچه مسافرت نرفتیم اما هر روز بیرون بودیم این گل هم  واسه شما ! (البته خیلی هم خوب نشده ها )

 

 

اینم وسط سنگ بیرون اومده بود گفتم قشنگه :

 

چیه ؟؟خوب خواستم عکس عمومو بین گلا بذارم :

 

 

به همراه یک عدد منظره :

 

 

نمی دونین چقدر تو این مدت تو کوه جیغ کشیدیم ( تخلیه روحی بود دیگه !!) امیدوارم تو امتحانای مستمر تو خونه دق نکنم آخه این مدت فقط  بالای کوه بودم .

بسه دیگه موخوام درس بخونم !!  

وایسین وایسن یه چیزی: این وروجکایی که زدم تو وبلاگم خوشکل شده ؟ 

 

تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥سـاعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div