رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

سلام خدا جونم..

وقتی رسیدم خونه ی دسته گل تو اتاق بود. یادم به  چند روز پیش افتاد که  به مامان گفته بودم من گل نرگس میخوام ...

گلا رو برداشتم و محکم روی تخت  پهن شدم، تا راحت تر با گلبرگای کوچولو و لطیفشون بازی کنم.

آروم ، آروم باهاشون صحبت میکردم و می خندیدم ...

گلدون رو برداشتم و عین جت پریدم تو آشپزخونه و از آب پرش کردم

وقتی که یکی یکی شاخه های ناز کوچولوشونو  رو توآب  میذاشتم ، دلم خواست گلا رو به   اونی که ی عالمه دوستش دارم

 بدم اما بعدش فک کردم: خدای من که خودش سبزه سبزه ،این گلای من به چه دردش میخوره آخه ؟!!

کلی دلم گرفت...

ولی من هنوزم میخوام اونا رو واسش ببرم، شما میدونین چه طوری؟!!!

 

 

  سلام ، سلام

اینقد خجالتم دادین که کم آوردم دیگه! و مجبور شدم آپ کنم...

به خدا زبونم بند اومده ...خیلی ماهین به خدا...

آخه ی بچه 2 روزه چه طوری میخواد جواب این همه محبتاتونو بده!!

خیییییییلی دوستون دارم آجیای من ..دوستای گل من...

 

  فاطمه(5تاییا) ، فرناز ، بهار ، زینب ، آجی فیاضی ، ثنا ، مبینا ، اسما 2، نسترن ، مهسا ،مریم(مامان 4خاخورها)، 

طیبه ، ساناز ،رامینا ، پریسا ، جوجویی ، فائزه بند انگشتی ، اسما ،محدثه آقایی ، مرجان ( آغاز پایان) ، پریما ،

دریا حیران ، زینب.د ،مریم آقایی ، راضیه اللهیاری ،نجمه ، فرناز  و ... (واای خدااااا ، نفسم بند اومد.کسی جا موند؟!! )

 و همه همتون که چه اینجا و چه وبلاگاتون یا با موبایل بهم تبریک گفتین ممنونم ...

 

اینم دسته گل بهار خودم

http://bahareamoo.persiangig.com/roya3.jpg  

وطیبه جونم

http://www.shiaupload.ir/images/86615836029951782901.jpg 

 

پ.ن2: آجییییییییی طیبه خوشکلم تولد مبارک عزیز خودم...قلبماچماچ 

 

تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳٠سـاعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

از طرف ی نی نی ی روزه  سلام 

به خدا زبونم بند اومده ...خیلی ماهین به خدا... 

آخه  ی بچه ی روزه چه طوری میخواد جواب این همه محبتاتونو بده!!  

خیییییییلی دوستون دارم آجیای من ..دوستای گل من... 

 

به نام ...

آرام ، آرام می چرخد . با قطرات کوچک و ضعیف باران ، سطح خاک خورده اش را می شوید .اما طنین زیبای باران مانع   از ادامه کارش می شود و ناگهان چتر در خود فرو میرود. به آسمان خیره می شوم  و میان ابرها به دنبال نشانه ای میگردم .و یاس ، آن گوشه کوچه ، روی دیوار همسایه ... لحظه ای زیر شاخه های سبزش درنگ میکنم و عطر یاس های خیس خورده را می بویم .و شالاپ شلوپ کفش سکوت چاله های پر آب را می شکند ...

زنگ اول

آرام ، آرام می چرخد . من تنها نیستم ، تمام بچه های کلاس زیر آن چپیده اند . و خنده ها زیر شر شر باران رعد را غافل گیر میکند ، اما اوهم ، با غرشی بیش از پیش ، شیشه ها را می لرزاند .

زنگ دوم

آرام ، آرام می چرخد. من زیر آن نیستم ! پیش بچه های دیگر است . زیر نم نم قطره ها قدم میزنم. باز هم میخندیم و انگار آسمان پرچم سفیدش را بالا می آورد و قصد تسلیم دارد.

در راه برگشت،

دیگر نمی چرخد ...آسمان آرام گرفته و لبخند زیایش لب هایم را می بوسد . دست سبزی در میان  آن هوای مه آلود مرا می خواند و من بی هیچ ترسی دستم را به دستانش می سپارم. تنهای تنها از نردبان سبز رویا بالا میروم . 

و خدای من است که با دست مهربانش گیسوان به هم ریخته ام را می نوازد...

باد ناگهان می وزد ، آواز گنجشک ها بلند تر می شود ، باران دوباره می بارد ، اما این بار می خواهد لبخند سبز او را به زمین هدیه دهد. 

و من روی نردبان ،در جستجوی نشانه هایش گم می شوم...

 

 

 

 سلام دایی 

سلام آجیا

پ.ن: واسه این مدت که کم پیشتون بودم خیلی ازتون معذرت می خوام این چند روز فهمیدم تا وقتی خودمون تصمیم نگیرم  خدا شرایط زندگیمونو  تغییر نمیده ... حالا می خوام خودم دنیای  سبز مو برگردونم

پ.ن : دایییییییییییییییی! دووووووست دارم

 

 

 پ.ن3 : جوجو نرگس من ، آجییییییی خوشکلم تولدت مبارک

 

 

تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۸سـاعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

 

به نام خدای من

 

 

آسمان ابری است... و  سیاه و تیره ! حتی روزنه از لبخند خورشید نیست ! همه جا تاریک

و باران بی رنگ .  بی احساس  می بارد و وزن سنگین قطراتش را با بی رحمی بر سبزه ها

تحمیل می کند .  نه ،  دیگر سبزه ای نیست ! حتی تک گل سبزی هم در باغچه دیده نمیشود

...  همه خاکستری...

صوزتی ، سبز ، آبی ! آخر کجاست ؟؟ چرا همه خاکستری اند ؟

آسمان می بارد اما دل من ، خود ، طوفان است ... آسمان میگرید و گل ها می خندد ، اما

 آسمان دل من میگرید و تنها شوره زاری خشک با یک بوته خار به او می نگرد ،  بی هیچ لبخندی،

حتی از سر زور! 

خسته ام . ازحصار های  عجیب زندگی، از خنده های از سر زور،  از اشک هایی که با من

سر ناسازگاری دارند ، از دل شکسته ام ، خسته ام .

چرا طوفان بند نمی آید ؟  چرا خورشید دلم  گم شده ؟ رنگین کمان رویاهایم دیگر نیست

تا رویش سرسره بازی کنم  و بر بوم آسمان هفت رنگم  خطی از تبسم را نقاشی کنم ...

یک تاب خاکستری آن گوشه زیر بارن زنگ میزند و من غرق در رویا ، رویای از جنس یاس  ...

و گاهی افسوس...

چرا یک نفر هم بین این آدم ها دست سبزی ندارد که به سمت قلبم دراز کند و چاله های خیس

را با محبت پر کند

دلم بارانی ست

و باران همچنان می بارد.

 

 

 

 

پ.ن : برام دعا کنید ! من دنیای سبز خودمو می خوام ....

نمیدونم چرا شاید به خاطر هفته سختی بود که گذشت و من عبور زمان رو احساس نکردم

 

 

تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢سـاعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div