رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

 

عشق!

کاش تنها برای تو بود .

می آیی! آرام  و بی صدا نزدیک میشوی ،  و من بی خبر از صدای سکوتت در فریاد ثانیه ها غرق می شوم .  آغاز میشوم و برای لحظه ای تنها  زندگی میکنم ، در خیال خود مچاله میشوم  و عشق زلالت  اعماق وجودم را  احاطه میکند. و بار دیگر، به پایان میرسم...

پاورچین ، پاورچین می آیی، اما  قلب من به لرزش در می آید . آرام ، آرام مرا به خود میخوانی ، اما من ،ناگهان میشکنم! با سکوت صدایم میکنی ، اما تنها، با هق هق گریه هایم با تو نجوا میکنم...

اصن  خدا جونم اینا رو ولش ، عاااااااشششششقتم!! عاااااااشششششقتم!! عاااااااشششششقتم!!

 

6/11/1389

پ.ن1: اونروز خیلی دلم گرفته بود رفتم دفتر خاطراتمو ورق زدم ، تقریبا همه نوشته هامو خوندم،حیلی تعجب کردم ، تمام صفحه ها این جمله آخر تکرار میشد...

امروز که میخواستم آپ کنم گفتم شاید بهتر باشه  آخرین آپمو هم از خودش بنویسم. قلب

پ.ن2: وقتی مسیج آجی مریم رو دیدم موبایلم پرت شد تو آسمون و ی عالمه جیغ کشیدم! هوراهورا   حتی نگاه نکردم چه بلایی سر موبایلم اومد !!عین جوجویی که گربه دنبالش کرده از پله ها دوییدم پایین!لازم به ذکره که پام هم وسط راه پیچ خورد!! گریه  کامپیوتر باز بود .دست و پام گم شده بود از خوشحالی...بالاخره عمو (دایی) آپ کرد : وااااااای خداااااااااا! این خط عمویی خودمه!!  هورا

پ.ن3: سال قشنگی بود .دوسش داشتم. مخصوصا  که آخرش ی دوست ماه فرشتههم پیدا کردم...

پ.ن4: به من چه اصن!!!قهر  خوب شما که میدونستین من درس دارم! از خود راضی  ولی , ,واقعا ببخشید اگه جواب اسا و میساتون رو ندادم!!! قول میدم امسال دختر بهتری شم!! نیشخند 

دوستون دارم .بهارتون  هم مبارررررررررک !  

 

 

 

تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩سـاعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

 

 

 

شب تنهاست  ، و سکوت تنها رهگذر کوچه اش.گنجشک ها خوابیده اند با رویایی از مهتاب .

چشمانم خیره به ستاره هاست. میان آن ها یکی بی قرار چشمک میزند ، شاید او هم مثل من تنهاست .

آرام صدایش میکنم ، اما انگار از همان جا میشنود . رویا نیست ، به سوی من می آید . نزدیک تر که میشود ، صدای تپش های قلبم را میشنوم . آشناست ، آشنای آشنا.

 

فرشته ی کوچک من ، خودش بود

 

بال های کوچک نقره ای رنگش ، مثل همان قبل ها ، درخشش عجیبی داشت . بال هایش را بست و بر بام همسایه نشست . با تبسم زیبایی سلام کرد.

پنجره را باز کردم ، با چشمان پر از اشکم گفتم :

-         _  حتی یک ذره هم دلت تنگ نشد؟

-          _ حالت را همیشه از ستاره هایم می پرسیدم ...

-          _ تو آن همه ستاره داشتی ، و من تنهای تنها، با خیالت نجوا میکردم.

-          _ تنها نبودی ، هر شب ستاره ای برایت میچیدم ، و به آسمان چشمانت هدیه میکردم 

-         _  چرا نزدیک تر نمی آیی ؟ چرا اینقدر فاصله...؟

-          _ نمیتوانم بمانم ، عجله دارم .

 

در حالی که برای گشودن بالهایش آماده میشد گفتم:

-         _  ستاره ها را نمیخواهم ،تنها  دستان کوچکت آرام بخش قلبم است

-         _  میان سکوت قلبت ، هنگامی که با خدایت نجوا میکنی ، در آن کوچه پس کوچه ها مرا میابی .

 

وقت خاخافظی بود...اشک هایم در تبسم لبش گم شده بود  ... آرام و بی صدا فریاد زدم :

-          نرو !

نزدیک آمد ستاره ای در دستانم گذاشت، و به آسمان رفت ...

 

 

دایی خییییییییییلی دوست دارم.

 

 

تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۱سـاعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div