رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

 


 

به نام مهربون ترین مهربون ...

بعد از زنگ زدن به ژاله نمیدوستم چه طری باید جیغ بکشم !! اصلا کرشو نمیکردم که قراره این همه آجیام رو ببینم وااااااای خداااااا!نمیدونم شب تا صبح چه خوابایی دیدم اما بالاخره صبح شد و ما با اتوبوس مدرسه به نمایشگاه رفتیم.

میخوستم کتاب بگیرم که گوشیم زنگید . جوجو خانوم بود!گفتم  بیا کنار نماز خونه و خودم هم همون جا ایستادم.یهو یه جوجو از پشت بوته ها اومد بیرون ! پریدم و بوسش کردم . راجو خانوم هم به بغل کومار پریدن و یه عالمه احوال پرسی و ...؟؟

با هم روی نیمکت نشسیم و من از دل تنگیام گفتم :واسه عمویی واسه داریوش ...برای همدیگه خاطره نوشتیم و بالاخره الهه خانوم گل با مامان و خواهر مهربونش سر رسید . دوباره خودکارا شروع کردن به نوشتن که یهو صدایی مانع نوشتن اونا شد : بارون پاییزی تو دل بهار!! و ما هم به زیر بارون رفتیم . حالا با آزاده جان شدیم 4 نفر.

با هم حرف میزدیم که یهو یه صدای جیغ از تو نماز خونه بلند شد ! وااااااااای این (( بابا آنلاین)) عجب انرژیی داشت!! خودم هم نفهمیدم چه طوری پریدیم تو بغل همدیگه و شروع کردیم به روبوسی: مرجان ... مریم... فائزه ... بهار... ( به چهار تا جوجه / 4 تای دیگه اضافه میشه /این همه جوجه/توی خونه/ آقا خروسه کجا میمونه؟؟/)

با هم رفتیم داخل نماز خونه . اونجا دیگه محو جذبه بهار شده بودم که به ژاله میگفت زود پاشو بیا من اعصاب ندارما !! راستی یک نکته مریم اولش منو نشناخت تا گفتم خواهر داریوشم فوری فهمید!!!

خوب بالاخره ژاله خانوم رسید . همچین پریدیم بغلش که تا دو ساعت هی میپرسید اسمت چیه !! تازه تو ذوق هممون هم زد وقتی دیدیم کوچولو نیاورده. در اون هنگام من همین جور میگفتم میخوام کتاب بخرم و وضو بگیرم آخر هم هیچ کدومشو نگرفتم ! آخه آب همون موقع قطع شد.

خیلی دلم سوخت که مجبور مجبور شدم زود تر از  همه برم تازه صباح رو هم ندیدم . نموخواااااااااام! نماز مغرب تو قم و پیش آجی های قمی بودم فائزه ...اسما...محدثه که منو برد پیش آجی ها ...و محدثه آقایی ...و همای گل عمویی ... با هم رنگینکی رو که واسه عمویی درست کرده بودم هم خوردیم هما گفت بچه ها بیاین قبل از اینکه بخوریم سه تا اآرزو بکنیم :ا

اول این که عمو رو ببینیم!!!

دوم اینکه عمو ما رو ببینه !!!

سوم اینکه با عمو حرف بزنیم!!!

بعد از جدایی بقیه رنگینک ها رو تو حرم حضرت معصومه خیر کردم به نیت سلامتی آقا خروسه (عمویی) که نتونستن بیان پیش جوجه هاشون!

قصه ما به سر رسید یه جوجو به لونش نرسید !

******************************************

پ.ن1:سلام  به خدا اینی که نوشتم کلی خلاصه ست آخه میخواستم برین به درساتون برسین  ولی خوب بازم زیاد شد چی کار کنم دیگه؟!! امتحانامون هم داره شروع میشه .باید حسابی بچسبیم به درس و مقش!!

اینم عکسای برنامه آخر:

 

 

پ.ن3: مثل همیشه یه عالمه دوستن دارم فرشته های مهربون.

 

تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٢سـاعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

 

به نام خدای مهربونم

 

همه توی حیاط مدرسه جمع شده بودیم  امتحان زیست داده بودیم و بیرون منتظر بچه های دیگه . نشسته بودیم و هر کسی از غلطای تو امتحانش حرف میزد ...بچه ها میدونستن چقد ناراحتم و تو دل من چه خبره  ...  هر چند وقت یه بار بهانه میگرفتم ...و تازه رو زخمم هم نمک پاشیده شده بود!!  به خاطر این بی دقتی وحشتناک تو امتحان که تا حالا هیچ بنی بشری حتی خنگ ترین آدم دنیام نکرده و نخواهد کرد !!

یه نمره !!!! عمووووووووووووو !!! اینا چیزایی بود که هر دو ثانیه یه بار که یادم میومد یه آه میکشیدم و میزدم زیر گریه تو این وسط خودم هم نمی فهمیدم که دارم واسه یه نمره زیست گریه میکنم یا عمویی که میخواد بره !! ولی در اندرون عمرم یک هم چین امتحان وحشتناکی نداده بودم : یه نمره !! اونم چه بی دقتی ضایعی !!!یهو سمانه اومد و دید من ناراحتم بغلم کرد و گفت : آخیییی ! عمو پورنگ ... !!!  من هم که همش میگفتم : واای عموووووووووووووو  .

بچه ها که رفتن سر کلاس زنگ تفریح خورده بود. اونجا دوباره یاد امتحانم افتادم نتونستم اشکامو نگه دارم و بلند بلند زدم زیر گریه . بچه ها هم دورم جمع شده بودن و میگفتن : گریه نکن آخه تو که سر کلاسیت هم کامله و از این حرفا ...

عموووووووووووووو!!!

 

 خودم میدونم عمویی ما نمی خواد  بره و توی سایت هم  پیشمون هست اما  خوب دلم  واسش تنگ میشه !! واسه لبخنداش !واسه تک تک قربون چشماتون برم که به بچه ها میگه !! واسه مهربونی هاش !! اما بازم خدا رو شکر میکنم که اینجا پیشمونه !!!

   ********************************************** 

پ.ن 1:سلام عمویی ( دایی ) من ...سلام آجی های گلم خیلی وقت بود که می خواستم  آپ کنم اما خوب میبینید که هر روز امتحان داشتم ( امتحانای مستمر) و یه عالمه درس !!

پ.ن 2: این هفته آخرین هفته برنامه های عمو هست. دقیقا هزمان با تموم شدن یکی یکی کتاب درسیامون دوباره دوره کردن اونها ... شاید این هفته هم وقت دوره کردن همه چیزای خوبی که از عمویی یاد گرفتیم  !! (نمی دونم چرا این دفعه این قد دلم میخواد عمویی بیاد تو وبلاگم !!)

 

پ.ن 3 : هفته دیگه قراره مدرسه ما رو ببره نمایشگاه کتاب !! چه مسافت طولانی ای !!! نمی دونین چقد تا حالا آرزو کردم که کاش میشد  یه معجزه ای رخ بده و عمو  همون موقعی که ما اونجاییم  اونجا باشه .... ا!! ههههییییییی خدااااااا!!!کاش میشد عمویی بیاد .ما صبح روز پنج شنبه نماز صبح تو جمکران هستیم . میخوام یه نامه واسه امام زمان بنویسم تا یه کاری کنه که عمویی رو ببینم. راستی عمویی امروز من و داریوش یه عالمه گردو شکستیم تا واستون رنگینک درست کنم بیارم تهران !!

 

راستی بالاخره عکس گرفتن از برنامه رو یاد گرفتما!!

پ.ن: 4: دو روز پیش پسر دایی من دنیا اومد !! عرفان کوچولو  تولدت مبارک !!! به جمع خانواده ما خوش اومدی.

*  اطلاعیه : دایی های عزیز : تو را به خدا دیگر پسر بس است !! با این یکی 8 تا میشوند  !! نمی شود کمی هم بر جمعیت دختر ها بیفزایید !!

 همتون رو یه عالمه دوست دارم . تو رو خدا  دعا یادتون نره !!

 


 

 

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٠سـاعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div