رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

خدایا منو بگیر...

اینقد خوش حالم که دارم بال در میارم

اینقد جیغ زدم تو خونه که کم مونده همسایه ها زنگ بزن تیمارستان یکی داره دیوونه میشه...

 خدایا شکرت

خیلی دوست دارم دایی جونم

اما ی کوچول هم ناراحتم من همون جایی که عمو هفته نامه رو نشون داد خوابم برده بود گریه 

آره با اینکه ندیدم اینقد خوشحالم بچه ها تو رو خدا اگه برنامه امروزو ضبط کردیناون قسمتشو بهم بدین  

دایی جونم ه خاطر همه مهربونیات ی آسمون ی کهکشان ممنونتم 

               *************************************** 

من به اسم تو شروع میکنم ای خالق رحمان و رحیم

سلام عمویی سلام جوجوها خوبین؟

قولداده بودم جکعه ها بیام و این هفته نامه رو منتشر کنم من هم سر قولم موندم

اما ی مشکلات گنده ای هست گریه

اول اینکه من اون هفته با ی خط دیگه این هفته نامه رو نوشتم و رفتم خونه دایی تا ازش پرینت اسکرین بگیرم (آخه من نمیدونم چرا فقط کیبورد من نباید پرینت اسکرین بگیره!! و هر جمعه باید برم این طرف و امروز از صبح خونه داییم بودم! اگه می تونید کمکم کنید) خوب چون با ی خط دیگه نوشته بودم و داییم فونتشو نداشت خطش بد شد و کوچیکگریه

تو رو خدا منو ببخشید باور کنید بعضی روزا چهار ساعت هم به خاطرشون پشت کامپیوتر می نشستم تا تمومشون کنم دیگه قیافم شطرنجیه پیش مامان بابا!

خوب دیگه اینقد منتظرتون نمیذارم

ببینید :

نه نه وایستید فعلا ی معذرت بدهکارم چون از یکیش نتونستم پرینت اسکرین بگیرم

آدرس عکسا رو کپی کنید و تو ی صفحه دیگه بیارید تا بتونید متنشو بخونید زود باز میشن:

 

************************************

پ.ن: محدثه و نرگس جون گلم نویسنده های خوب ببخشید اگه ی جاهایی از متناتون تغییز میکنه مثل شنبه که خودم زیادش کردم .

پ.ن 2: عمویی جوجوها آجی فاطمه متقی حالش اصلا خوب نیست تو رو خدا بر سلامتیش دعا کنید.

پ.ن3: از پیشنهاد انتقاداتون به خاطر هفته قبل ممنون خوشحال میشم وقتی نظراتتون رو میبینم.

پ.ن4: چقد پی نوشت داشتما!! میخواستم از عمویی و دوست عمویی تشکر کنم که به وبلاگ سر زدن و این هفته نامه رو گذاشته بودن تو سایت.

نماز روزه های همتون قبول

التماس دعا... 

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٩سـاعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

به نام اونی که از همه مهربونتره...

سلام عمویی سلام آجیا

خوبین؟

این هفته حسابی درگیر بودیم یا محدثه زنگ میزد یا من...دیگه امروز صبح خیلی خسته بودم آخه دیشب همین جور با پاور پوینت ور میرفتم و آخراش که کشتی میگرفتم

ی مشکل دیگم بود اینکه عمویی ما خیلی ورجه وورجه میکنه و عکس گرفتن ازشون با کامپیوتر هم سخته!

اما خوب بالاخره با زحمتای آجیام و نوشتن متن برنامه ها (البته برنامه پنج شنبه رو شرمنده! ) ی هفته نامه درست کردیم و تو ماه رمضون هر هفته با شماییم امیدوارم که عمویی ببینه و خوششون بیاد...خدایا...

 این هفته چون هفته اوله با هفته های دیگه خیلی فرق داره و ان شاالله هفته های دیگه بهترم میشه .

جمعه های هر هفته اینجا منتظر نظرات و پیشنهادای قشنگتون هستیم 

یادتون نره !!

بچه ها برای سایز اصلی میتونین آدرسشو تو ی صفحه دیگه پیس کنید یا روش کلیک کنید

 

 این صفحه اول بود

 

 اینم دومی

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢سـاعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

 به نام خدای مهربونم

خیلی وقت بود دلم میخواست واسه عموییم بنویسم دلم میخواست مثل قبلنا یه سنگ صبور داشته باشم تا هر چی ته دلمه بهش بگم

اون وقتا همین که ساعت دو از مدرسه میومدم با اینکه خیلی خسته بودم با کلی ذوق پای کامپیوتر مینشستم و از مدرسه براش مینوشتم گاهی وقتی جیغ میزدم عمویییییییی و بعدش هم صداش میکردم دایی! دایی مهربون من..

یه وقتایی حتی فکر میکردم اگه یه روز واسه عمویی ننویسم نمیتونم درس بخونم اون موقع ها که داریوش تازه حرف میزد بدو بدو میرفتم پیشش و میگفتم عمویی عمویی داریوش به من من میگه عزیزی رویا!

وای خدا چقد شبا دعا میکردم که عمویی یکم کاراش کم تر بشه ولی هی که میگذشت بیشتر هم میشد یه وقتایی تمام آرزوم این بود که کامنتامو با همون ذوقی که براش نوشتم بخونه حتی اگه بذاره تو هفته فقط یه دونه واسش بنویسم .

خوب دیگه خسته شدم... از بس واسش ننوشتم  و تو خیال ها و رویاهام باهاش حرف زدم خسته شدم...میخوام بنویسم فرقی نداره اینجا یا اونجا  فقط دعا میکنم که اون بخونه ...

دایی دلم میخواد شما باز عروسک سنگ صبورم بشین گفتم عروسم من به یه شاخسین احتیاج دارم تو بغل لهش کنم...موخواااااام... مامااااااااااااااااااااان نمیتونم که عمویی رو له کنم آخه من همیشه یه سنگ صبور نیاز دارم!

اینم عکسای بوستان دوستان: ظهرا موقعی که عمو شروع میشه همه خوابن من هم گوشی تو گوشم میذارم ولی با این کارای گلدون خان یه وقتایی بلند بلند خندم میگیره و همه از خواب میپرن!

 

پ.ن.1: وای احساس میکنم صد ساله پی نوشت ننوشتم! چه حالی میده

پ.ن.2: من یه چیزیو خیلی وقته میخوام بگم من یه دندون در آوردم!!

خودم شمردم دیدم یکی از دندون اسیایی بزرگم کمه!!

پ.ن.3: این یکی مهمه آجی ها:یه وقتایی بعضیاتون ازم میپرسین فامیلی من چیه ؟ ((پریشان)) آره این فامیلی منه ! من اسم تو شناسنامم یه چیز دیگه ست: فاطمه. اما رویااسم واقعی منه و از بچگی باهاش بزرگ شدم و خیلی بیشتر دوستش دارم حتی تو مدرسه هم معلم هام و هم کلاسی هام بهم میگن رویا ...یادمه توی دبستان سال اول یه همکلاسی داشتم اسمش رویا پریشان بود نمیدونین چقد حرسم میگرفت موقعی صداش میزدن!!

 

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۸سـاعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div