رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

بازم اینجام

آروم رو تختم دراز کشیدم تا شاید این قرص هایی که فک کنم توش گچ باشه یک اثری بذارن و تبم بیاد پایین.. 

ولی تنها نیستم

ی چندشبیه ی دوست جیگر پیدا کردم که متاسفانه زیادی بهم علاقه داره از دم غروب تا کله سحر واسم جیرجیر میکنه!!

ساعت 12 است به وقت بامداد

و دقیقا 11ساعت مونده  تا رویا کوچولو یک سال از سنش کم شههههه!!نیشخند

هرچی فک میکنم اصن نیدونم چه حسی دارم

هان چرا چرا!ی حسی دارم !!

اینجوریم الان: افسوسافسوس

آخه تولدم شده همزمان با حمله این ویروسا!!فک کنم تو گلوم پارتی گرفتن واسه خودشون...

نامردااااااااعصبانی

و تولدی بدون کیک ...ناراحت

چون درحال حاضر نورون هام در حال پخش شدن رو در و دیوارن بقیه حرفا واسه فردا..

البته اگه حرفی داشته باشم

عصبانی


ادامـــه مطلب
تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧سـاعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

اینجام

همین جا

تنهای تنها...

تنهاییمو دوست دارم ، آرومم میکنه...

شاید ی وقتایی کلافم کنه!

و شاید کل دنیامو زیر و رو کنم تا کسی رو پبدا کنم که حرفامو بهش بگم و بخوام تنهاییمو باهاش پرکنم

اما بدون ابن تنهایی نمبتونم زندگی کنم

اتاق من ب معنای واقعی ی سکوت خالصه...و تنها چیزی که میتونه تو قلب این سکوت غرق شه  جیک جیک گنجشکاست.بالای درخت نارنج حیاط.

و صدای گریه داریوش که آغوش گرم مامانو صدا میکنه..

اما این سکوت هم میتونه به کابوسی تبدیل شه که هرشب مث باد سردی میوزه و تمام رویاهاتو با خودش میبره.

ازش فرار میکنی

اما آخر میفهمی اشتباه کردی و سکوتت بیشتر از قبل آزارت میده

آره خوب !وقتبکه فکرت دیگه به جایی نمیرسه میفهمی که باید با سکوتت ،با تنهاییت، دوست شی!!!

 

خیلی وقتا خواستم حالمو وصف کنم اما نتونستم!

حالم بد نیست... شاید آروم باشم شاید نه !

اما گیجم ،نمیفهمم داره چه اتفاقاتی برام میفته .انگار همه دارن  خود به خود شکل میگیرن.بدون اختیار من...میخوام چشمامو ببندم و خودمو به باد بسپارم ، تا منو به هر طرفی که میخواد ببره..

فقط خدا ! ی خواهش!بذار بارون بباره...صدای نم نمش واسم مث ی لالایی میمونه که بهم میفهمونه اینجایی، کنارم.

و کنار تمام تنهایی هام.

 


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥سـاعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div