رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

به نام ...

نمبدونم چرا امروز ظهر اینقد احساس دلتنگی میکردم.هرچی رو تختم غلط خوردم حالم خوب نشد

مجبور شدم بیام اینجا ...آخه خیلی دلم واسه همه اون چیزایی که اینجا جا گذاشتم تنگ شده بود...

نمیدونستم که عمو برگشتن... با ی حسرت عجیب حرفاشو خوندم و بعد کلی مدت یکم خندم گرفت ولی بعدشم گربه کردم نمیدونم چرا ؟! شاید دلم هوای پارسالو کرد .اون موفع حداقل یکی بود که کلی بهم انرژی میداد و کمکم میکرد غصه هامو فراموش کنم...حدافل واسه ی ساعت...

این روزا خیلی بیشتر احساس میکنم که به ی دوست نیاز دارم...درسام که همه زندگیم شده و ... و مشکلای دیگه هم خیلی وقتا فکرمو درگیر میکنن..

اونروز یکی بهم گفت امسال سال دل نیس دیگه ...اون لحظه هیچی نگفتم ولی بعدش ته دلم گفتم کاش میتونست درک کنه که نو دل من چی میگذره...

زیاد نوشتم نه؟

قول بدین دعوام نکنین...الان میرم سر درس و مقشام!

راستی بچه ها مامان بزرگم حالش خوب نیس ...دعا کنین براش..

همیشه همیشه به یادتونم...

بوس

تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٠سـاعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div