رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

فردا؛

شاید این آخرین بغضی باشد،

که چشم در چشمانت میشکند.

و شاید آخرین التماسی... که دستانت را میخواهد.

و یاد گرمی صدایت را که میگفتی:بغض نکن!حرف بزن! 

و تنها پاسخم سکوتی بود که میخواستم در آن غرقت کنم...

گلایه میکردی،از اشک هایم...نگفته هایم...

اما خود میباریدی ! بی هیچ سخنی...

و وسعت درک من از نگاهت،

بی انتها بود.بی انتها!

حس میکردم تنها کسی هستی  که دریغ نمیکند آغوش را از قلب خسته ام

نمیدانم چرا!حس میکردم حس میکنی..

این درد را...

و دلی که مرد در حسرت یک لبخند. یک آرزو...

شاید فردا!

آخرین بار باشد,که دغدغه هایم را بی دغدغه در آغوشت می افکنم

اما نه !نمیگذارم!

نمیخواهم این بار هم با اشک بدرقه ات کنم!

تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧سـاعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

I : بدو بدو میاد دنبالم...

- کجا میای داریوش؟

- بریم بالا عمو پورنگ نگاه کنیم..

ی DVD برنامه های بوستان رو میذارم و اون غرق شعرای عمو میشه و منم دل تنگ اون ورجه وورجه ها...

یکم که میگذره پا میشه ...چشماش خسته ست...میخوابونمش تو بغلم دستشو حلقه میکنه دور گردنم تا از کنارش تکون نخورم...آروم آروم چشماشو میبنده...چقد ناز میخوابه خدا..

و من...

هیچوقت تا این حد دلتنگ عمو نبودم!هیچوقت...

 

II :یهو یادم افتاد و نتونستم جلو بغضمو بگیرم..آخر زنگ وقتی سرمو بلند کردم آستین مانتوم خیس خیس بود و جلد کتاب زیر دستم پر اشک...کاش میدونست چقد دلم شکست...کاش میدونست گاهی وقتا ی حرف به نظر سرسری که شاید هیچ کی متوجه منظورش نشه ممکنه یکی رو داغون کنه..کاش میفهمید حرفاش واسه من مث عذاب میمونه...ولی... 

III : گاهی وقتا به خودت میای میبینی چقد به ی ذره ، فقط ی ذره ، ترحم احتیاج داری! وقتی که ی درد کهنه برات زنده میشه اما بازم باید ته دلت نگهش داری و قدرت حرف زدن نداشته باشی... 

IV : این روزها،حتی اگر بزرگترین غم دنیا را هم داشته باشی وسعت هم دردی دیگران باتو ، تنها یک کلمه است: آخییییی....

 

 

 

تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠سـاعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

خیلی خسته بودم...

سرمو از رو دستام برداشتم و به دور و برم نگاه کردم...ی عالمه کتاب جلوم بود و حال خوندن هیچکدومو نداشتم...

رفتم طبقه پایین..یهو سرم گیج رفت و روی یکی از مبل ها افتادم...

مامان فورا متوجه شد و کنارم نشست و حرفای همیشگی: فشارت افتاده باز؟!تو از ظهر تاحالا اصن چیزی خوردی؟! من یکی که موندم به چی زنده ای!!

لبخند آرومی زدم و چشمامو بستم...ولی چند لحظه بعد مجبور شدم بلند شم و سعی کنم شام بخورم ! اما انگار اوضاع معده از خودم هم بدتر بود...

از ادامه خوردن پشیمون شدم و برگشتم...راهی جز دراز کشیدن نداشتم.پلکام حسابی سنگین بودن؛ اما یاد کابوس های شب قبل هنوزم تنهام نمیذاشت...

تو اون تاریکی همه چی از مقابل چشمام میگذشت:

اتفاقایی که اون مدت واسه اطرافیام افتاده بود،

حرفا و تجربه های تلخی که اشکامو رو گونه هام میلغزوند

و ترس عجیبی که رو رویاهای همیشگیم سایه انداخته بود...

یادم میومد ؛ تنهایی هامو که میخواستم پرش کنم اما ..

و کسایی که بهشون تکیه کردم و وقتی دلشون تنگ شد که من دیگه رفته بودم و رویای قبلی با همه خاطره هاش گم شده بود.

واقعا ی وفتایی رفتن ؛

چقد از موندن قشنگ تره...

...

چشمامو بستم و بازم:

هیششش!آروم باش ؛ آرومتر... 

 

تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧سـاعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div