رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

 

به نام  خدای مهربون

دوباره یه نسیم دیگه و همون بوی اشنا... بویی که مست نشدن توسط اون کار خیلی سختی بود ... آره این بوی بهار نارنحای تو خیابون بود و اون من بودم که یادم رفته  بود تو خیابونم و دارم از مدرسه برمیگردم ! یه خیابون خلوت بدون حتی یه ماشین ! اما من تحمل اون سکوتو نداشتم پس با صدای نوازش های نسیم همراه شدم و از ته دل با بهار ها حرف زدم ... بویی  که تمام خیابون رو اشباع کرده بود تمومی نداشت و  آواز زیبایی رو زیر لب زمزمه میکرد و اون اومدن بهار بود .

بهار هم داره از راه میرسه تا با تمام وجود  زیبایی های خودش رو به نمایش بگذاره و زمستون هم با کوله باری از خاطره های قشنگش خودش رو به دست سرنوشت تسلیم میکنه ...خدا این داستان رو  هر سال و هر سال برای ما تکرار میکنه و ما هیچ وقت  هیچ وقت از اون خسته نمیشیم  اما امسال این داستان با یه دغدغه عجیب همراه بود و دغدغه ی نیومدن عمو پورنگ ...

 

شاید این همه زیبایی و نشاط جای لبخند های عمو رو برای ما نگیرن اما گنجشک ها رو نگاه کنین چه طوری با همه وجود دارن آواز میخونن, سبزه ها و درختایی که شکوفه دادن, همه دوست دارن ما رو خوشحال کنن و  این ماییم که میتونیم با اونا هم صدا بشیم  و شاد باشیم گرچه دل هممون واسه عمو تنگ میشه اما میتونیم قاصدک ها رو صدا کنیم تا حرفای دلمون رو به خدا بگن و خداست که دل هممون رو آروم میکنه ...

آره عمو نیست اما میشه همراه گنجشکا آهنگای عمو رو خوند میشه با دیدن سبزه ها به یاد لبخندای سبز و مهربون عمو بود میشه سر سفره عید واسه عمو دعا کرد ...

عمویی ما هممون واستون دعا میکنیم پس شما هم  واسه دختراتون دعا کنین و عمو واسه پسرتون هم دعا کنین (داریوشو میگم دیگه )

داداش سجاد تو هم واسه ما دعا کن یادت نره ها

و در آخر ...

ع ی د   ............... ............ ه م ه  ...............  .............م ب ا ر ک 

 

 

 

تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۸سـاعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div