رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

به نام خدای مهربونم

 

همه توی حیاط مدرسه جمع شده بودیم  امتحان زیست داده بودیم و بیرون منتظر بچه های دیگه . نشسته بودیم و هر کسی از غلطای تو امتحانش حرف میزد ...بچه ها میدونستن چقد ناراحتم و تو دل من چه خبره  ...  هر چند وقت یه بار بهانه میگرفتم ...و تازه رو زخمم هم نمک پاشیده شده بود!!  به خاطر این بی دقتی وحشتناک تو امتحان که تا حالا هیچ بنی بشری حتی خنگ ترین آدم دنیام نکرده و نخواهد کرد !!

یه نمره !!!! عمووووووووووووو !!! اینا چیزایی بود که هر دو ثانیه یه بار که یادم میومد یه آه میکشیدم و میزدم زیر گریه تو این وسط خودم هم نمی فهمیدم که دارم واسه یه نمره زیست گریه میکنم یا عمویی که میخواد بره !! ولی در اندرون عمرم یک هم چین امتحان وحشتناکی نداده بودم : یه نمره !! اونم چه بی دقتی ضایعی !!!یهو سمانه اومد و دید من ناراحتم بغلم کرد و گفت : آخیییی ! عمو پورنگ ... !!!  من هم که همش میگفتم : واای عموووووووووووووو  .

بچه ها که رفتن سر کلاس زنگ تفریح خورده بود. اونجا دوباره یاد امتحانم افتادم نتونستم اشکامو نگه دارم و بلند بلند زدم زیر گریه . بچه ها هم دورم جمع شده بودن و میگفتن : گریه نکن آخه تو که سر کلاسیت هم کامله و از این حرفا ...

عموووووووووووووو!!!

 

 خودم میدونم عمویی ما نمی خواد  بره و توی سایت هم  پیشمون هست اما  خوب دلم  واسش تنگ میشه !! واسه لبخنداش !واسه تک تک قربون چشماتون برم که به بچه ها میگه !! واسه مهربونی هاش !! اما بازم خدا رو شکر میکنم که اینجا پیشمونه !!!

   ********************************************** 

پ.ن 1:سلام عمویی ( دایی ) من ...سلام آجی های گلم خیلی وقت بود که می خواستم  آپ کنم اما خوب میبینید که هر روز امتحان داشتم ( امتحانای مستمر) و یه عالمه درس !!

پ.ن 2: این هفته آخرین هفته برنامه های عمو هست. دقیقا هزمان با تموم شدن یکی یکی کتاب درسیامون دوباره دوره کردن اونها ... شاید این هفته هم وقت دوره کردن همه چیزای خوبی که از عمویی یاد گرفتیم  !! (نمی دونم چرا این دفعه این قد دلم میخواد عمویی بیاد تو وبلاگم !!)

 

پ.ن 3 : هفته دیگه قراره مدرسه ما رو ببره نمایشگاه کتاب !! چه مسافت طولانی ای !!! نمی دونین چقد تا حالا آرزو کردم که کاش میشد  یه معجزه ای رخ بده و عمو  همون موقعی که ما اونجاییم  اونجا باشه .... ا!! ههههییییییی خدااااااا!!!کاش میشد عمویی بیاد .ما صبح روز پنج شنبه نماز صبح تو جمکران هستیم . میخوام یه نامه واسه امام زمان بنویسم تا یه کاری کنه که عمویی رو ببینم. راستی عمویی امروز من و داریوش یه عالمه گردو شکستیم تا واستون رنگینک درست کنم بیارم تهران !!

 

راستی بالاخره عکس گرفتن از برنامه رو یاد گرفتما!!

پ.ن: 4: دو روز پیش پسر دایی من دنیا اومد !! عرفان کوچولو  تولدت مبارک !!! به جمع خانواده ما خوش اومدی.

*  اطلاعیه : دایی های عزیز : تو را به خدا دیگر پسر بس است !! با این یکی 8 تا میشوند  !! نمی شود کمی هم بر جمعیت دختر ها بیفزایید !!

 همتون رو یه عالمه دوست دارم . تو رو خدا  دعا یادتون نره !!

 


 

 

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٠سـاعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div