رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

سلام ...سلام

خوبین؟

اول از همه :

تو آپ قبلی گفتم که فاطمه حالش خوب نیست و براش دعا کنید و دیروز هم نوشتم اما وقتی به فاطمه زنگ زدم گفت ناراحت میشم که اپاتون با ناراحتی شروع بشه آخه مرخص شده بود .(خدا رو هزار مرتبه شکر)

پس فقط دعا کنید هم برای سلامتی اون هم برای همه مریضا...

                ***

دیشب مامان بابا قبل از افطار رفتن خونه مامان بزرگ و من مشغول هفته نامه  از ساعت پنج نشستم پشت کامپیوتر و همین جور خدا خدا میکردم که بابام نیاد !

مامان هم ماموریت درست کردن شربت رو بهم داده بود ! من هم هول هولکی به بهانه اینکه خوب من روزه بودم و نتونستم بچشم یکم شکر و عرق ریختم  تو هم و هم زدم جالب تر اینکه اصلا یخ ننداختم توش و بعد دوباره پشت کامپیوتر...!

دییییییییییینگ ...مامانه زنگ زده ...گوشی رو برداشتم ! یکم پتیر خیار واسه خودتون آماده کن من و امیر و داریوش اومدیم خونه مامان بزرگ بابات میاد پیشت ! وای  خدا ...پا گذاشتم روی گاز ...از افطار گذشته بود و من مشغول هفته نامه... دیگه داشتم ضعف میکردم

در این لحظه کامپیوتر سته شد : رفتم خیار پوست بکنم :اولیش رو که کندم خراب بود ! صدای ماشین بابا اومد و من یکی دیگه پوست کندم و سفره افطار آماده شد. اما بابا پشت در کلید نداشت ...تمام کیفامو بیرون ریختم و بعد از کلی تلاش...

خوب این هم هفته نامه این هفته: با سایز اصلی نگاه کنید بهتره

 

 

 

 

 

پ.ن: دایی من و دوست داییم بازم ی دنیا ممنون 

 

 

تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٦/٥سـاعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div