رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

به نام خدا

سلاااااام دایی جون

سلاااااااااام آجی های من

از درسا چه خبر؟ خوبن که خداروشکر؟ من که حسابی مشغولم. دیگه سومم خوب!

بالاخره وقتش شد که انشا ها رو بذارم

 

انشاهایی که حسابی براش زحمت کشیدین و ی دنیا ی کهکشان ازنون ممنونم که تو مسابقه شرکت کردین و با همه وجودم آرزو میکنم که دایی ( عمو ) بیاد و انشاها رو بخونه  .

خوب برنده ها رو هم که خودتون باید انتخاب کنین هر کدوم سه نفر رو انتخاب کنین 

چون گفتین شاید تقلب بشه و واقعا امکانش زیاد بود نظرسنجی رو برداشتم تو همون خصوصی بهم بگین و بعد بهتون خبرشو میدم تا حق کسی ضایع نشه

 

دایی کاش میشنیدی صدامو که هی دارم داد میزنم که دایی دست نوشت موخوااااااااااااااام وای دایی کاش فقط انشاها رو میخوندی دایی . اون وقت می

فهمیدین بچه ها چقد زحمت کشیدن.

جایزه هم که راستشو بخواین من هنوزم چشمم به جواب دایی هست ولی

خوب اگه نشد خودمون به 3 نفر اول جایزه میدیم!

اینم انشا ها :

 

انشاء با موضوع:کتاب های درسی در 100 سال بعد

مقدمه:این انشاء در رابطه با عمو پورنگ مهربان است....

اگر در 100 سال بعد  نوه ها و نتیجه ها و نبیره های ما بچه ها حضور داشته باشن

د و درس نیز بخوانند، برخی از سوالات کتاب های درسی شان این گونه خواهد بود:

تاریخ:در قرن 21 چه کسی محبوب ترین بچه ها بود؟عمو پورنگ عمو پورنگ چند سال

بر تخت پادشاهی قلب بچه ها نشست؟

از سال 1382 هجری شمسی تا آخر عمر بچه ها

عمو پورنگ چه شهر هایی را فتح کرد؟؟؟!!! (چهار مورد نام ببرید)

1- قلب بچه ها 2- دل بچه ها 3- فکر بچه ها4- فکر و ذهن و قلب و دل نیمی از

بچه هایایران 

اجتماعی:چرا باید شب ها زود بخوابیم؟

زیرا عمو پورنگ از سال ها پیش به اجداد ما این آموخته و ما نیز از اجدادمان به

 ارث برده ایم 

چرا باید بگوییم:مامان ، بابا حد اقل 2 بچه کافیست؟

زیرا گلدان خان (همکار عمو پورنگ) این جمله را از سال ها پیش سفارش کرده

و گفته است : من توبه کار شده ام از بس که بچه دارم.مامان و بابا ها 2 بچه کافیست

عربی:

جمله ی زیر را به عربی ترجمه کنید عمو پورنگ دوستت داریم.

پاسخ:احبک عمو پورنگ  ( نفیسه اینجا حواسش نیوده آخه پورنگ میشه

بورنج نیشخند و عمو هم میشه العم)

ریاضی:

محبت+عشق+بچه ها = عمو پورنگ عمو پورنگ تقسیم بر بچه ها = شادی و مهربونی

خب دوستان عزیز....دیدید چه شد؟عمو پورنگ در سال های آینده یک باره زبانزد مردم

و بچه ها میشود .... قدرش را بدانیم

نویسنده:

نفیسه جونم

***

اگه عمو پورنگ  بستنی  شود

در یکی از روز های داغ و سوزان تابستونای اهواز هوس بستنی کردم لباس پوشیدم و

به مغازه رفتم به صاحب مغازه که یه فرد چاق بود گفتم یه بستنی از بهترین بستنیاتون

 بدید یه بستنی بهم داد اونو آوردم خونه که کنار تلویزیون بخورمش همین که خواستم

از بستنی بخورم صدای از بستنی به گوشم رسید تلویزیون رو خاموش کردم و گوشهامو

تیز کردم دیدم آره صدا از بستنی است که تا میخوام بخورمش میگه آخ "بستنی را از

ترس پرت کردم بلند گفت آخ سرم صدای بستنی آشنا بود آروم نزدیک شدم  دیدم

عمو پورنگ تو بستنی است چشمام گرد شده بود و همین جور نگاه میکردم عمویی

  گفت اینجوری نگام نکن منم عمو پورنگ گفتم ععععمو پورنگ مگه ممکنه گفتم  شاید

از دوست داشتن زیاد عموی خیالاتی شدم ولی نه نبودم خود عمویی بود که تو بستنی

بود . عمویی بلند گفت زود باش دارم آب میشم یه فکری بکن با عجله مقداری یخ اوردم

عمویی را روی یخ ها گذاشتم عمو گفت حالا خوب شد من هنوز تو مات مات بودم به

عموییگفتم عمو آخه شما چطور رفتین تو این بستنی عمویی من نمیخوام من همون عمویی

خودمو میخوام آخه اینجوری آب میشین "خورده میشین  عمو گفت یه فکری بکن و نجات

م بده گلدون خان میخواست برای بچه هاش بستنی بخره ولی بهم گفت پول کافی ندارم

برو زیر درخت سحرآمیز یه فکری بخوره به ذهنت وقتی رفتم اینجوری شدم حالا من چیکار

کنم اینجا خیلی سرده  زود باش یه فکری کن من میخوام برگردم به بوستان  منم تا

 تونستم شروع کردم به گریه کردن که وای خدا جون عمویی من عموی خودم رو میخوام عمو

 گفتگریت به دردم نمیخوره زود باش یه فکری بکن .

منم رفتم به آجی ژاله جریان رو گفتم ژاله گفت داری شوخی میکنی گفتم بیا خودت

ببین ژاله هم اومد پیشم حالا از گرگان تا اهواز چطوری تو چند دقیقه اومد خدا میدونه

ژاله وقتی عمویی رو دید  افتاد به گریه کردن حالا منم از گریه ژاله گریم گرفت عمویی

 یه جیغ نازخاتونی زد و گفت بس کنید یه فکری برام بکنید ژاله گفت بیا بریم تهران شاید

دوباره ببریمش زیر درخت سحر آمیز عمویی خودش بشه گفتم افرین به عمویی گفتی

م گفت پس زود باشین حالا از اهواز دوتایی رفتیم تهران تا رسیدیم به بوستان عمویی

گفت منو نشون گلدون خان ندید بگو چی دیدیم ؟دیدیم گلدونخان با خانواده دارن

بستنی میخورن عمویی گفت بزار خودم بشم گلدون خان و بستنی قیفی میکنم.

 روی سوسوره نشستیم گلدونخان اومد گفت پاشین این برا بزرگا نیست ما هم پا

شدیم به عمویی گفتیم گلدونخان اجازه نمیده بایید صبر کنیم تا شب بشه عمو گفت

وای از دست این گلدونخان خودم شدم حتما یه برنامه رو اختصاص میدم که گلدونخان

اجازه بده بزرگا هم از پارک استفاده کنن ژاله به عمو گفت حالا بزارین خوب بشین

اونوقت حالا حرف نزنین آب میشین خلاصه شب شد ما هم رفتیم عمویی رو زیر درخت

سحرآمیز گذاشتیم عموی تبدیل شد به فلفل دولمه بعد هم یه خیار و بعد خودش شد"

درسته عمویی درست شد عموی عزیزمان خودش شد خدایا شکرت عمویی ازمون

تشکر کرد بهش گفتیم وظیفمون بود عمویی از خوشحالی هی بالا پایین میپرید ما هم

یه نگاهی به عمویی کردیم و زیز لب میخندیدیم عمو گفت چیه چرا میخندید ژاله گفتم

هیچی فقط فکر کنم موقعی که خواستین برای گلدونخان فکری بکنین فرصت لباس

عوض کردن نداشتین عمویی نگاهی به خودش کرد دید یه پیژامه راه راه و یه زیرپیراهن

آبی تازه جوابهاشو هم زده رو پیژامش عمویی خودش هم خنده اش گرفت گفت مهم

نیست همین خوبه که همه چی درست شد

بعد عمویی رفت زنگ خونه گلدونخان اینا رو زد گلدونخان تا عمویی رو دید با گریه پرید

تو بغل عمو و هی بلند بلند میگفت پورنگ برار کجا بودی ما از وقتی که رفتی زیر درخت

سحرآمیز کارمون شده بستنی خوردن عمویی گفت شما از کجا میذونستید چه اتفاقی

افتاده  تازخاتون گفت عموجان (با لهجه گیلانی) حالا ولش کن مهم اینه که الان اینجایین

 عمویی گفت راستش رو بهم بگین چیکار کرده بودین گلدونخان گفت پورنگ برار ووویییی

مارو ببخش مقداری پودر جادویی تهیه کرده بودیم که وقتی رفتید زیر درخت بستنی بشی

ن و بوسان مال خودمون بشه ولی وقتی این اتفاق افتاد پشیمون شدیم واز صبح کارمون

شده بستنی خوردن که شمارو پیدا کنیم ولی تو هیچ کدوم نبودید مارو ببخش پورنگ برار

همه بوستان مال خودت ولی از پیشمون نرو عمویی هم اینجا با دهنشون اهنگ راجوی

هندی را زدن و پریدن بغل همدیگه و دیگه از اون روز به بعد قدر همدیگه رو میدونستن 

بعد منو آجی ژاله با عمو گلدونخان اینا یه بستنی  تازه و خنک خوردیم ولی گلدونخان

اینا بستنی نمیخوردن ....

عمو جون دوستتون داریم خیلی خیلی زیاد شاد باشین

نویسنده: طیبه رضایی

***

به نام خدا

اگه عمو پورنگ، عمو پورنگ نمیشد میدونین چی میشد؟

من هم نمیدونم....

اما وقتی که به این موضوع فکر میکنم، پیش خودم میگم شاید گلفروش میشد:

http://www.shiaupload.ir/images/79710658971784943760.jpg

 

یا شاید هم بستنی فروش :

 

شاید معلم ورزش میشد:

 

شاید هم دکتر:

http://www.shiaupload.ir/images/48012072186750386355.jpg

 

و یا مهندس:

http://www.shiaupload.ir/images/11946400681909929448.jpg

 

اما اونموقع، ما چیکار میکردیم؟

اگه کسی نبود که لباس قرمز بپوشه و بیاد برای ما برنامه اجرا کنه، دائم اینور اونور بره و بگه و بخنده، اونوقت ما چیکار میکردیم؟

فکر کنم اونموقع احتمالا توی قلب ما یه جایی خالی میموند:

http://www.shiaupload.ir/images/33991834637713338243.jpg

 

یه جا به خاطر چیزی که نداریم و خودمون هم نمیدونیم چی هست...

عمو پورنگ جان.... خداقوت!! 

نویسنده:

زینب جون من

*******

اگه عمو پورنگمون یه ماهی بود تو رودخونه

یه ماهی رنگارنگ ، یه ماهی خیلی قشنگ

شب ها لب خلیجمون ، روزها روی اسکلمون

می شینم و یواش یواش انتظارش رو می کشم

می شینم و اشک ریزون ، از خدای مهربون

می خوام که خیلی زودِ زود

فرشته عزیزشو بیاره تو خلیجمون

می خوام که خیلی زود بیاد

قبل از شبای عیدمون

خدایا داری می شنوی ؟؟؟

صدای گریه هامو نه ،

صدای آرزوم میگم ، اونو تو داری می شنوی ؟؟؟

تو که خودت خوب می دونی ،

شب های عید ، سفره ی ما ، تنگ خالی ، کاغذای سیاه سفید

کاغذایی که مامانی با خط خوش هفت سینشو روش کشیده

خدایا تو خوب می دونی ،

تنها چیزی که ما داریم ی تنگ خیلی کوچولوست

یه تنگی که شب های عید آرزوشه که پر بشه

خدایا این آرزومه آرزومه که اون بیاد

بیاد توی ساحلمون ، رد بشه از کنارمون

گیر بکنه تو تور ما ، بین همه ماهی گیرا !

بابای ماهی گیر من ، شادی کنون ، ختنده کنون

بیاد خونه ، داد بزنه ، پری اورده واسمون

وای خدا چه خوب میشد ، اگه که این جوری می شد

اون موقع چشمای بابام از خجالت این ور و اون ور نمیشد

خدایا این آرزومه |، ارزومه که اون بیاد

آرزومه که تنهاییم ، دیگه به آخر برسه

نویسنده : مریم (یکی از هم کلاسی ها و دوستای گل من )

 

****

به نام خدا

اگر عمو یک پرنده بود !!!!!

در این انشا به بحث و بررسی این موضوع میپردازیم که اگر عمو  پرنده باشه چی میشه  ؟؟!!!

لطفا بنده را همراهی کنید از همراهی شما متشکریم ...

خب دیگه حالا ابن انشا نویس عمویی میخواد با زبون خودش بنویسه !

 

خب اول  : همه با هم این شعر رو میخونیم : به به !!!

لطفا این شعر رو با آهنگ خود عمو بخونید !!!

( با تشکر ستاد کل انشاء نویسان عمویی ...)

:

 

اگه تو بشی پرنده من آشیونت میشم پر و پر و پر پر بزن من آسمونت میشم ....

------

خب عمو دیگه الان راحت پرنده بشین ...

بعد از خوندن شعر گروهی با هماهنگی ستاد انشاء نویسان عمویی  همگی عمو رو توی

حالت پرنده بودن تصور میکنیم ....

چقدر سخته ... ا !! تصور کنین دیگه ، سخت نیست تجربه ی جدیدیه ...

 

عمو دو بالش رو باز میکنه و میره تو دل آسمون ، با خودش میگه : هورا چه کیفی میده

پرنده شدن ، یه چرخ میزنه و برای خودش آزاده ....

حالا دیگه عمو میتونه راحت برای خودش هورا بکشه ...

بلند و بلند !!! حتی اگه از کنار مردم رد بشه و هورا بکشه کسی صداش رو نمیشنوه ،

عمو هیچکی نمیدونه این عمویی ماست ...

عمو راحت برای خودش میچرخه گاهی وقتا میره پیش بچه ها تا دلش تنگ نشه عموی

ی فکر میکنه این دلتنگی با رفتن پیش بچه ها تموم میشه ...

اون پایین سه تا دختر بود که یکیش میگفت : دیروز عمویی رو دیدید ؟

اون یکی میگفت : اگه عمویی رو ببینم بهش نقاشیهام رو میدم

و اون یکی : عمویی دایی واقعی منه ...

عمو تو دلش میخنده و خوشحاله همه دوسش دارن ...

اما عمو یه دفعه همه چیز رو فراموش کرد و تصمیم گرفت بره خونه با خودش این شعر

رو خوند :

خونه خونه خونه با صفا خونه خونه خونه بی نظیر ولی یه دفعه خودش رو توی یه شیشه

دید و پرید بالا : 

گفت وااای این دیگه کیه ؟ برو اون ور !!! این که من نیستم نه ؟؟؟

بعدش عموپرنده ی ما یادش اومد که یه پرنده ست ...

عمو آروم به سمت یه درخت پرواز کرد انگاری یه غم بزرگ توی سینه اش هست ...

عمو یه قطره اشک از چشماش ریخت و این باعث شد که عمو باز تبدیل به همون پورنگ

مهربون بشه چون خدا از نیت عمومون خبر داشت ...

عمو با خودش فکر کرد : این پورنگ هیچوقت نمیتونه پرنده باشه هیچوقت نمیتونه کس

دیگه ای باشه ...

پورنگ باید پورنگ باشه دنیا و فرشته کوچولوها به یه عموی شاد نیاز دارن ..

عمو هورایی کشید و خوشحال شد ...

نویسنده : نجمه جونم

*** 

 به نام خدای تخم جوجو ها

اگه عمو پورنگ یک تخم مرغ بود

ی تخم ... ی تخم کوچیک...تخم کبوتر ...میون دستای من ...دایی من و ی تخم !

تخمی که در حسار نگاه های خیره من اسیر شده بود... با همه زحت ی کبوتر از

اون طرف دنیا پیدا کردم که حاضر شد با گرفتن پول پیش 1 میلیون با همه امکانات 

جانبی و مزایای ی هتل 7 ستاره  روی دایی شیطون من بخوابه!

بالاخره دنیا اومد ...داشتم از خشحالی بال در میاوردم که داییم بالاخره مشقت بی

حد و انداره جوجو رنگی عمو بودن رو می فهمه !

از همون روز اول ماشالله تو حیک جیک از هیچ بنی بشری کم نمیاورد تازه از همون

موقه دو زبانه ( جیک جیکی-گیلکی) تشریف داشت.

می خواستم با این آب و دونی که روزی 5000 تومن پام در میومد بکنمش ی جوجوی

چاق و چله که مثل الان دایی لاغر مردنی من نباشه  اما مگه به جیب من بیچاره رحم

میکرد ! با ورجه وورجه هاش ی ساعته هر چی خورده بود آب میشد.

پرواز رو یاد گرفت ...می خواستم دیگه همه حا بفرستمش ... پیش ستاره ها ،پیش

بادبادک هایی که تو بچگی از دستم در رفته بودن و بر نگشته بودن ، پیش قاصدک

هایی که واسه داییم فرستاده بودم...

اما...!!!

اولین روز که میخواستم ی کر آسون و کوچولو بکنه فقط ی نامه به پاش بستم و راهیش

 کردم تا اونو برسونه به مقصد . نیم ساعتی نگذشته بود که همسایه اومد دم در: چند

تا گربه تو حیاط خونه پهن شدن کف زمین .کبوتر شمام اونجاست . از ترس مردم ولی

وقتی دیدم سر و مر گنده اونجا بالای سر گربه ها وایساده چشام گرد شدن! دایی

جوجو  پیشی ها هم  از دست تو در اماننیستن . و نامه هم که ...

روز دوم رفتم ثبت نامش کنم تو مدرسه کبوتران ! همون موقع رفت و نشست سر کلاس

و من هم برگشتم .

و اما : نیم ساعت بعد ...

زیییینگ ! مدیر با صدای لرزان : باید بیاین مدرسه ! جوحوتون ...

دست و پامو گم کرده بودم ...خدایا ... رسیدم مدرسه . مدیر با سر و وضع بسیار

شلخته : این کبوتر شما از قوانین همه سر پیچی کرده ! همین امروز دو عدد گربه

ر و ه مدرسه آورده و به خاطرش چند معلم ایست قلبی کردن ! و دانش آموز ها دیگه

حاضر به اومدن به مدرسه نیستن!

خوب طبعتا صورت من اون موقع از خجالت رنگ لبو شده بود . خجالت

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! جوجوی شیطوووووووون! عصبانی

روز سوم:

دینگ دینگ ! وقتشه بری خرید جوجوی من ! با تشکر مدیریت پااااااارک! ( ایشههههه

! این بلند مو تو انشا هم دست از سر ما بر نمیداره)

ی ذنبیل به این دستش و یکم پول به ی دست دیگش دادم...

زیییییییییینگ! ( زنگ تلفنه) : خانوم این جا ی مشاجره کم و بیش شدید صورت گرفته !

ی نفر به خاطر چونه زدن زیاد با مغازه دار...

_ خوب به من چه آقا؟!

_ کبوترتون...

! مردم از دستت جوجو ! نفله شدم  به خدا! گریه عصبانی فک کردی من کم میارم :

همین الان اعلام میکنم که موضوع انشا عوض میشود : اگه عمو پورنگ جوجه اردک

زشت بودین نیشخند...

نویسنده: عزیزی داریوش ( خوووووووودم) 

*** 

اگه عموپورنگ یه فرشته مهربون بود و قبل ازاینکه هر بچه ای بخواد پا تو این دنیا بزاره

باهاش حرف میزد و نکته هایی رو براش توضیع میداد چقد خوب میشد..مگه نه!دیگه ادمای

بد تو این دنیا وجود نداشتن و همه چی قشنگ بود و ارام...چون خدا همه چی رو خوب افریده ..مهم ادما هستن که باید زیبا ببینن...

حالا فک میکنیم عموپورنگ یه فرشتس..یه فرشته مهربون و قبل از بدنیا اومدن فرشته

هایی که قراره بشن بچه های فردا باهاش حرف بزنه..

عمویی میگه:

فرشته مهربونم نترسید از این دنیایی که دارین واردش میشین..وقتی چشمتونو واسه

اولین بار به اون دنیا باز کردین نبینم گریه کنید و صورته قشنگتونو بارونی کنید...همیشه

شاد باشید حتی اگه کسی دلتونو شکست و ...

همیشه سعی کنید قلبه بزرگی داشته باشید قلبی به وسعته تمام ادمای روی زمین.

..از همین کوچیکی یاد بگیرین به اون دنیا و قشنگیاش و لذت هاش دلبسته نشین..همیشه

به این فکر کنید که ممکنه به 1چشم به هم زدن همشونو از دست بدین...

هیچ وقت کودکیتونو فراموش نکنید چون کودکی و دوران قشنگش تنها چیزیه که باعث ارامشتونه...

خدارو    خدارو    خدارو هیچ وقت فراموش نکنید چون  با یاده خداست که دلها اروم میشه..


تموم اون بچه ها وقتی به دنیا اومدن تا زمانی که به اون دنیایی که ازش اومدن...حرفای

فرشته مهربون((که همون عموی مهربون همه بچه های ایرانه))رو گوش کردن


دنیا شد به زیبایی همون دنیای ابدیت


دنیایی آرام...زیبا...پاک


خدایا ممنونم بخاطره عمویی...ممنونم ...ممنونم

نویسنده : شیرین جیگیلی 

****

 اگر عمو میتونست منو ببره به زمان قدیم، آرزو دارم برم به سال 1359!

اونوقت عمو یه پسر بچه کوچولو،کچل،باهوش و بانمک بود..خودم نقش مامانش رو بازی

میکردم..

میبردمش مدرسه..آخه اون موقع 7ساله بوده! تو راهِ مدرسه براش پفک میخریدم..

ذوق میکرد  و کل راه مدرسه رو

زیگزاک میدوید...تا میرسیدیم به مدرسه ش بهش میگفتم:کچلِ مامان دیگه چیزی نمیخوای؟

میگفت:خوشیمزیه! و چشماش برق میزد!

میپرسیدم چی خوشمزه اس گل پسرم؟! با انگشتای کوچولوش به بسته خالی پفکش اشاره

میکرد!!..میگفتم:مامانم الان دیگه باید بری

مدرسه نمیشه پفک ببری! ..لباشو برمیگردوند و نق میزد:نوموخوام!خوشمزیه!..بهش قول

میدادم اگه پسر خوبی باشه فردا هم تو راهِ

مدرسه براش میخرم!!..یه روز با ذوق و شوق دور از چشمش براش با تیکه پارچه

عروسک درست میکردم..شاید یه پسر کوچولو و مظلوم شبیه خودش..شب که بعد

از اون همه شیطونی رفت تو خواب ِ ناز،یواشکی میرفتم بالای سرش و عروسک رو

میذاشتم تو بغلش..صبح منتظر شنیدن عکس العملش میشدم..همونجور که نشست

ه توی رخت خوابش و لباس سفیده که روش عکس خرسای کوچولو داره رو پوشیده

جیغ میزنه و میگه: چه خوشییگییییییییله! و من ته دلم یه عالمه عروسی میشه که

عزیزِ مامان اینقدر ذوق کرده...اگر دوستاش اذیتش کردن یا جوجه ش مریض شد و مرد

وقتی دلِ گنجشکیش شکسته و اشکاش مثه مروارید دونه دونه بریزه ،ته دلم یه عالمه

رخت میشورن!و بغض میکنم..میرم اشکاشو پاک میکنم براش شعر میخونم..سرش رو

میذارم رو پاهام شبیه لالایی براش میخونم و تابش میدم..کم کم آروم میشه..شایدم

یه عالمه قلقلکش بدم..اونوقت پخش زمین میشه و غش غش میخنده....

اگر عمو میتونست منو ببره به زمان قدیم، آرزو دارم برم به سال 1359!............

                   این بود انشای من!

نویسنده: ژاله فرهادروش  

***

اگه عموییمون توپ بود

.ای بچه ها اگه عموییمون توپ بود

 اون وقت این شعرو واسش میگفتم

ی عمو دارم قلقلیه ، موهای سرش فرفریه ،

ما این عمو رو نداشتیم، شاید کار خوب کردیم

خدا بهمون عیدی داد ،عموی قلقلی داد

چون عمو رو دوست داریم سر به سرش میذاریم

عمو ما رو دوست داره، برامون برنامه میاره

برنامه پورنگی ، عمو چقدر قشنگی

دوست داریم هزار تا  ، اندازه ی دنیا 

با ما باش و با ما باش، همیشه عموی ما باش

مام همیشه دخترتیم، دوست داریم ، مخلصتیم

همیشه پیش مادر ،باشی خوب و سلامت

 حضرت علی یارت باشه،خدا نگهدارت باشه 

نویسنده : خواهر نجمکه جون ( تو رو خدا ببخشید اسمتو نپرسیدم) 

دستتوووووون درد نکنههههههه .قلب  

***

یه موقع هایی وقتی خوم با خدای خودم تنهای تنها میشم ، به خدا میگم : خدایا

چی میشد اگه منو پرنده می آفریدی ؟ آخه آدم وقتی پرنده باشه خیلی راحت میتونه

تو آسمون پرواز کنه و همرو از بالا نگاه کنه .دلم میخواد باد باشم آدم وقتی باد باشه

باسرعت همه جا میره و با صداش یه قشنگیه خاصی به دنیا میده ..دلم میخواد آب

باشم ..آب روان ..آب پاک و زلال فکر میکنم اگه اب باشم مهم هستم و همه من

و دوست دارن .. دوست دارم با ابر های کوچولو اون بالا تو آسمان قشنگ زندگی کنم

وقتی اینارو از خدا میخوام و بعدش میگم نه خدا جون نمیخوام، حس میکنم خدا آروم ت

و دلش به من میخنده و میگه : ..ای بنده ی ساده ی من ..


یه شب وقتی خواب بودم تو خواب دیدم که یه آهوی قشنگی توی دام گیر کرده و هیچ کودوم از

دوستاش و حیوانات دیگه نمیتونن کاری براش انجام بدن و فقط من تونستم نجاتش بدم و از بند

رهاش کنم .. دیدم یه تیکه چوب جلوی روده کوچولو رو بند آورده و نمیزاره به دریا برسه و من

باعث شدم تا آب راهش و پیدا کنه و به دریا برسه.. دیدم باد انقدر قدرت نداره که بادبادک و از

زمین بلند کنه من کمکش کردم تا بادبادک و باد بهم برسن و با هم تو آسمون خدا به پرواز در

بیان ...وقتی بادبادک به پرواز در آومد و داشتم پرواز باد و بادبادک نگاه میکردم نمیدونم چی شد

که از خواب پریدم ..از وقتی بیدار شدم همش به فکر اینم که آدم بودن چه نعمت بزرگیه اما

بعضی وقت ها بعضی از آدم ها از آدم بودنشون خوب استفاده نمیکنن و همش منتظره اینن که

یه آدم دیگه ای بهشون کمکم کنه ! راستش به این فکر هم افتادم که اگه عمو پورنگ آدم بود

چی میشد ؟ اگر آدم بود یا بچه بود و کسی حرفش و گوش نمیکرد یا بزرگ بودو مغرور و اینکه

دوست نداشت خوب باشه ..اما عمو پورنگ برای من حکم فرشترو داره ..فرشته ای که منو با

خودم و خدای خودم و تمام خوبی ها آشنا کرد و به من یاد داد که آدم بودن بهترین نعمته به

شرطی که آدم باشی .الان هم توی این فکرم که اگه عمو پورنگ آدم بود بهتر بود یا همین

فرشته خوبه ؟ مطمئنا فرشته باشه خوبه اما یادم نرفته که خدا به فرشته هاش گفت به آدم

 سجده کنچون اون اشرف مخلوقاته پس بازم آدم بودن بهتره به شرطی که آدم باشی و عمو پورنگ ..یک آدم واقعیه


 نویسنده : مرجان طاهری

 و مرجان هم  گفت که واسه مسابقه نیست فقط بخونید 

***

اگه عمو پورنگ، عمو پورنگ نبود می تونست راحت توی خیابون از این ور به اون ور بره و برای

هیچ کس هم مهم نباشه اونی که چند لحظه پیش از کنارش رد شد کی بود، چون اونوقت

یکی بود مثل هزاران نفر دیگه که هر روز از کنارش رد می شن.

اگه عمو پورنگ، عمو پورنگ نبود می تونست دست امیرمحمد رو بگیره؛ با هم به پارک برن.

بستنی بخورن و تا ته پارک مسابقه دو بدن و بلند بلند بخندن.

اگه عمو پورنگ، عمو پورنگ نبود...

اما عمو پورنگ، عمو پورنگه! عموی مهربونی که می تونه مثل یه پسر کوچولوی شیرین،

شیطون باشه؛ می تونه دوست خوب همه بچه های ایرانی باشه؛ می تونه نقش یه مامان

مهربون رو بازی کنه؛ می تونه...

اگه عمو پورنگ انقدر مهربونه؛ اگه عمو پورنگ اینطوری تو دل همه بچه های وطنش لونه کرده؛

اگه عمو پورنگ می تونه حتی وقتی غمگینه، بخنده فقط یه دلیل داره اونهم اینکه خدا هم عمو

پورنگ رو به اندازه یه بنده خوبِ مهربونِ خالص دوست داره.

اگه عمو یه دل دریایی نداشت؛ اگه عمو یه روح به وسعت مهربونی قلب هزاران هزار فرشته

کوچولو نداشت؛ اگه عمو یه چهره گشاده نداشت که دیگه عمو پورنگ نبود!!!

عمو پورنگ خیلی خوبه که عمو پورنگ هستین چون اینجوری می دونین که دیگران دوستتون دارن؛ براتون دعا می کنن؛ و شما رو باور دارن. چون اینها بیش از هر چیز دیگری براتون آرامش بخش هستند."

 

نویسنده : آسمان جونم البته بقیش هنوز نیومده 

***

اگه عموپورنگ قاصدک بود آرزوش می کردم برای تمام کسانی که آرزوش رو دارن.
اگه عمو پورنگ پرنده بود رهاش می کردم تا برای همه باشه.
اگه عمو پورنگ نسیم بود پنجره ی اتاقم رو هیچ وقت نمی بستم تا صورتم رو نوازش کنه.
اگه عمو پورنگ بارون بود همیشه برای باریدنش لحظه شماری می کردم.
اگه عموپورنگ ستاره بود پر نور ترین بود تا هیچ وقت فراموش نشه.
اگه عمو پورنگ مروارید بود برای پیدا کردنش کل دنیارو می گشتم.
اگه عموپورنگ شعر بود لحظه به لحظه می خوندمش.
اگه عموپورنگ عروسک بود اسمش رو می ذاشتم فرشته.
اما حالا عمو پورنگ ، عموپورنگه با ارزش تر از کل دنیا.قاصدکیست برای تمام آرزوهای ما.پرنده ایست که روی بام قلب ما نشسته است.نسیمیست که گرما بخش دل های ماست.بارانیست که نیازی به چتر ندارد.ستاره ایست که از آسمان هفتم می درخشد.مرواریدیست که در قلب بزرگترین صدف اقیانوس آرام آرمیده است.شعریست که زمزمه ی همیشگیه ماست.عروسکیست که تنها صدای لبخند می دهد و فرشته ی زمینیه خداست.

نویسندخ : اسما با دو انگلیسی !
 

 

پ . ن :  آخه این انشا کجاش سخته ؟ اره خوب سخت بود ولی از این انشایی که امشب

داداشم ( داداش وسطیم ) داشت که سخت تر نبود اگه ی همچین موضوعی ( رفتار

اجتماعی باید چگونه باشد ؟! ) به من میدادن 4 ساعت نوشتنش طول میکشید

 

پ . ن : دایی دعا کن واسه ما واسه درسامون  دایی به دعات نیاز داریم

داییییییییییی دیشب خواب دیدم رفتین مکه .  

 

پ.ن : اونروز معلم فیزیکمون میگفت امتحان فیزیک یکشنبه  ....آبان بعد من حواسم اصلا به اولش نبود و ازش پرسیدم خانوم ...آبان چندشنبه ست ؟! نیشخند  خانوممون بهم گفت : ای خدا من میگم یکشنبه ...آبان بعد این میگه چندشنبه ست !! فروزان میگفت اینا تاثیر سیر کردن در رویا هاته دختر!

 

 

تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢سـاعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div