رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

 

 

هر جمله ای نوشتم پاک شد

خووووب! از کجا شروع کنیم؟؟!!

معلومه دیگه ! با اسم قشنگ خودت :سلام خدا جون خودم. 

 

 

بازم آسمون داره تاریک میشه بازم دلم آروم آروم داره شروع میکنه به بی قراری هاش و مث همیشه اشک تو چشام جمع . بازم بدون اینکه بخوام سراغ اتاقم میرم .اتاقی  که واسه من مقدس ترین مکان دنیاست. ی وقتایی خودم هم دلم واسش میسوزه آخه بیشتر از اینکه به نور مهتابی خودش عادت داشته باشه باید با سوسوی چراغ اون دور دورا انس بگیره !

پنجره رو باز میکنم تا آسمونی رو که داره کم کم پر از ستاره میشه نگاه کنم .همون محل قرار همیشگی نگاه های من و اون .گرچه خیلی وقته دیگه اونجا قرار نمیذاریم ... خودمو روی تختم میندازم و به بازی با کلمه ها مشغول میکنم تا بالاخره جمله ای پیدا کنم که با شب قبل متفاوت باشه.

اولش فک میکنم چقد تنهام  که حتی نمیتونم کلمه ها رو با احساس خودم سهیم کنم اما همون لحظه اون شروع میکنه .

بعدش من و اون تنها میشیم .و مثل همیشه من اونقد گیج میشم که میزنم زیر گریه و شروع میکنم به بهانه گیری. و بازم اون با همه وجودش میگه : چی کار کنم که بعد از این مدت هنوز نمیتونی باورکنی که منم،همون مهربون همیشگیت.

اون وقته که دو دستی بهش میچسبم و ولش نمیکنم .نمیخوام بازم تو تنهایی قلبم  گم شم.نمیخوام...

 

 

 

 

 

پ.ن:سلام.

نمیدونم چی شد که شروع کردم به نوشتن با اینکه اصلا قرار نبود الان برگردم...

دلم خیلی تنگ شده واستون.

فقط همین.

راستی فاطمه جون خودم تولدت مبارک ...دوست دارم عزیزم

 

 

 

تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦سـاعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div