رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

خیلی خسته بودم...

سرمو از رو دستام برداشتم و به دور و برم نگاه کردم...ی عالمه کتاب جلوم بود و حال خوندن هیچکدومو نداشتم...

رفتم طبقه پایین..یهو سرم گیج رفت و روی یکی از مبل ها افتادم...

مامان فورا متوجه شد و کنارم نشست و حرفای همیشگی: فشارت افتاده باز؟!تو از ظهر تاحالا اصن چیزی خوردی؟! من یکی که موندم به چی زنده ای!!

لبخند آرومی زدم و چشمامو بستم...ولی چند لحظه بعد مجبور شدم بلند شم و سعی کنم شام بخورم ! اما انگار اوضاع معده از خودم هم بدتر بود...

از ادامه خوردن پشیمون شدم و برگشتم...راهی جز دراز کشیدن نداشتم.پلکام حسابی سنگین بودن؛ اما یاد کابوس های شب قبل هنوزم تنهام نمیذاشت...

تو اون تاریکی همه چی از مقابل چشمام میگذشت:

اتفاقایی که اون مدت واسه اطرافیام افتاده بود،

حرفا و تجربه های تلخی که اشکامو رو گونه هام میلغزوند

و ترس عجیبی که رو رویاهای همیشگیم سایه انداخته بود...

یادم میومد ؛ تنهایی هامو که میخواستم پرش کنم اما ..

و کسایی که بهشون تکیه کردم و وقتی دلشون تنگ شد که من دیگه رفته بودم و رویای قبلی با همه خاطره هاش گم شده بود.

واقعا ی وفتایی رفتن ؛

چقد از موندن قشنگ تره...

...

چشمامو بستم و بازم:

هیششش!آروم باش ؛ آرومتر... 

 

تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧سـاعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div