رویای کوچک من

هیشششش!آرومتر

پای اون جعبه اشنا منتظر بودم. . .  بالاخره اومد با همون لبخند همیشگی. . .  منتظر بودم تا بگه یه سال دیگه هم گذشت ....دلم می خواست از اون موقع ها یاد کنه . . . صدای آهنگی آشنا رشته فکرم رو پاره کرد ( اون موقع تو ماه رمضون هر روز پخش می شد) . . .ذهنم به جایی پرواز کردکه قلبم رو اونجا جا گذاشته بودم ... کنار سفره عشق به

 تنها دوست صمیمیم . . . سفره افطار...

اره . . . خیلی تنها بودم دلم یه همبازی می خواست ...آخه تنها همبازیم خدایی بود که خیلی ازم بزرگتر بود . . . شاید تنها کسی رو که تونستم پیدا کنم دایی هام بودن . . . یکیشون خیلی مهربون بود...یه جا توی قلبم بهش دادم . . . اما انگار من باید ازش جدا می شدم ( شاید اون دیگه باید به جمع آدم بزرگا میرفت ....)

یادم نیست از کی دیدمش اما چشمای مهربونش خیلی آشنا بود  (بعدا فهمیدم خیلی شبیه همون دایی بود که رفت یه

جای دور )  انگار یه همبازی دیگه واسه قلبم پیدا کرده بودم یه همبازی که با همه وجود عشق و صداقت رو گذاشته بود وسط منم تاب نیاوردم دلمو گذاشتم اونجا اما نتونستم برش دارم . . . اره همون جا موند . . . عقربه ساعت طاقت نداشت باید حرکت می کرد

شاید یه تضاد تو  وجودم  به وجود اومد . . .  .دل کوچولو و دستای بزرگی که از این دل می نویسن . . .از اون دل ، از عمویی که  دایی من شد . . .

 

 

تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥سـاعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده رویا نظرات () |

miss-A

/div