و خدایی که در این نزدیکی است...

 

هفت سالم بود. روزای اول مدرسه . کلاس اول ...

زنگ کلاس خورد . با سرعت زیاد دویدم ; طرف آب خوری . نفهمیدم چی شد که یهو احساس درد شدیدی کردم .آره محکم روی زمین سیمانی مدرسه افتاده بودم ...خیلی خودمو گرفتم تا گریم نگیره اما اشکام خود به خود رو زمین می ریخت اما اون چشمای پر از اشک یه چیز دیگه هم روی زمین می دید ...سرخ بود... کم کم فهمیدم که لبم پر خون شده... خون تمام مقنعه سفیدم رو سرخ کرده  بود ...گریه هام ادامه داشت تا این که ناظم مدرسه اومدو... وقتی آروم تر شدم مقنعه م رو در آورد گذاشتمش تو پلاستیک و... 

زنگ خونه خورد .می دونستم مامان و بابای من حالا حالاها نمیان اونا خودشون مدرسه داشتن و من دیرتر از همه میرفتم خونه .اما با اون لبای خونی ...نمی تونستم منتظر وایسم...

خونه مامان بزرگ همون نزدیکی ها بود بالاخره طاقتم تموم شد کیفمو کول کردم  ...جلو رفتم ... اما اون جلو...

یه خیابون بزرگ وشلوغ و من تک وتنها ...خیلی ترسیده بودم می خواستم برگردم اما در مدرسه بسته شده بود ..........من مونده بودم و یه عالمه ماشین که با سرعت از جلوم می گذشتن اشک تو چشام حلقه زده بود...

یه لحظه میون اون اشکا که کم کم   داشت رو گونه هام سرازیر میشد لبخند عجیبی روی لب هام شکل گرفت انگار یه معجزه بود ...

یه نفر داشت به طرف میومد داییم که همیشه اون موقع سر کار بود داشت تو خیابون...

همون لحظه بود که فهمیدم تموم این مدت تک و تنها نبودم یکی پیشم بود ...یکی که خیلی دوستم داشت

تو بغل دایی پریدم .دیگه درد لبام اذیتم نمی کرد چون فهمیده بودم یکی هست که همیشه مواظبمه; همیشه...

اون روز خدا به یه دختر کوچولو  چیز خیلی بزرگی یاد داد شاید ترجمه یه آیه که قبل از اون معنیش رو نمی دونست :

((ما به شما از رگ گردن نزدیک تریم ...))

یا شاید یه شعر قشنگ که بعدن زمزمه ی لباش شد:

((و خدایی که در این نزدیکی است...))

......................................................................................................................................

پی نوشت : خدایا باور کن من همون رویا کوچولو ام که قبلا اون قدر زود دعاهاش برآورده میشد حالا قدش بلند شده اما ته دلش همیشه دوست داشته مثل بچه ها پاک بمونه خدایا تو رو به دل پاک بچه ها دعای همه رو مستجاب کن

 

/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تينا رادفرنژاد

`*.¸.*´ ¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• _____****__________**** ___***____***____***__ *** __***________****_______*** _***__________**_________*** _***____من آپم____________*** _***______مشتاق نیم نگاهی_*** __***_______هرچند گذرا____*** ___***_________________*** ____***______________ *** ______***___________*** ________***_______*** __________***___*** ____________***** _____________*** ______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*

پريسا

سلام آجي جونم خيلي قشنگ بود خدا باورمون داره مطمئن باش [قلب][خداحافظ][لبخند]

شيوا از اصفهان

[قلب][قلب][ماچ]دوست دارم ابجی رویا جونم[ماچ][قلب][ماچ][بغل][گل]

مهناز

سلام رویا جان من آپم و سری دوم عکس های عمو رو گذاشتم .خوشحال میشم تو هم بیای.منتظرتم.

تاجیک

رویای خیال انگیزم سلام گلم ، خوش به حالت که همیشه وجود خدا را در نزدیکیت حس می کنی و به یادش هستی و امیدوارم دیگر از این اتفاقات دردناک (زمین خوردنت را می گویم ) برایت نیافتد ! خانمی اجازه برای چی ، از خدایم هم باید باشد که در وبلاگ قشنگت اسمی از من هم برده بشود ! از لطفت ممنونم، راستی اگر اشتباه نکنم تو یک داداش کوچولو به اسم داریوش د اشتی ، اگر درست گفته ام حتماً از طرف من ببوسش ! راستی هر وقت آپ می کنی حتماً بهم خبر بده ! می بوسمت ! التماس دعا دوستدار همیشگیت

سحر - گيلان

به نام خدا سلام به آجي روياي گلم ! خوبي آجي ؟!!![ماچ] مسابقه خوشنويسي ات چي شد؟!!!... دادي يا هنوز ندادي... اميدوارم موفق بشي... حتما ميشي... خدا كمكت ميكنه.. خودت هم كه هنرمندي... ان شاء الله . دوستت دارم... داريوش كوچولو هم ببوس... آخرش ما اينقدر بهت ميگيم ببوسش ... داريوش كوچولو از هر چي بوسه بدش مياد... پشت دستهاش ببوس تا اذيت نشه...مي بوسمت....بوووووووووووووووووس[ماچ][گل]... موفق و شاد باشي... فعلا[خداحافظ]

نرگس

به نام خدا سلام آجی جوووووووووون... آب دستته بخور[نیشخند]ولی بعدش بدوبیاوب صباح ونظرتوراجبش بگوخیلییییییییییییییییییییییییییی مهمه هااااااااااااااااااااااا http://sabah87.blogfa.com/

بـآنـوے شـَـہـریـور

رویا... نمیدونم چرا یه دفعه میلم کشید تمام آرشیوتو بخونم...! [ماچ] + اعصـ ــــآبه داغـون :|