رفتن...

خیلی خسته بودم...

سرمو از رو دستام برداشتم و به دور و برم نگاه کردم...ی عالمه کتاب جلوم بود و حال خوندن هیچکدومو نداشتم...

رفتم طبقه پایین..یهو سرم گیج رفت و روی یکی از مبل ها افتادم...

مامان فورا متوجه شد و کنارم نشست و حرفای همیشگی: فشارت افتاده باز؟!تو از ظهر تاحالا اصن چیزی خوردی؟! من یکی که موندم به چی زنده ای!!

لبخند آرومی زدم و چشمامو بستم...ولی چند لحظه بعد مجبور شدم بلند شم و سعی کنم شام بخورم ! اما انگار اوضاع معده از خودم هم بدتر بود...

از ادامه خوردن پشیمون شدم و برگشتم...راهی جز دراز کشیدن نداشتم.پلکام حسابی سنگین بودن؛ اما یاد کابوس های شب قبل هنوزم تنهام نمیذاشت...

تو اون تاریکی همه چی از مقابل چشمام میگذشت:

اتفاقایی که اون مدت واسه اطرافیام افتاده بود،

حرفا و تجربه های تلخی که اشکامو رو گونه هام میلغزوند

و ترس عجیبی که رو رویاهای همیشگیم سایه انداخته بود...

یادم میومد ؛ تنهایی هامو که میخواستم پرش کنم اما ..

و کسایی که بهشون تکیه کردم و وقتی دلشون تنگ شد که من دیگه رفته بودم و رویای قبلی با همه خاطره هاش گم شده بود.

واقعا ی وفتایی رفتن ؛

چقد از موندن قشنگ تره...

...

چشمامو بستم و بازم:

هیششش!آروم باش ؛ آرومتر... 

 

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام عزیزم [قلب] ای وای [نگران] چرا اینطوری؟ [نگران] چرا کم میخوری خب؟ [نگران] هی وای من [نگران]

دانیال...

گاه برای بودن ؛ باید ماند.... و گاه برای ماندن ؛ باید رفت... گاه برای تنها بودن ؛ باید سفر کرد... و گاه.... گاه برای عاشق ماندن ، باید گذشت..... آری سفر باید کرد...باید رفت....

zizi

خب آخه هر معلولی یه علتی داره دیگه [نگران] توی درس دینی دوره دبیرستان نوشته بود... واسه خودت سوال نیست؟

مریم بانو

به نام خدا سلام. رویا! تو فقط دختر منی.. هیچ کسی حق نداره تو رااز من بگیره.. باشهههههههههههههههه؟؟

ساناز

سلام عزیزدلم.. هستم اما هفته ای یه بار میام ... هیسسس !آرومتر...[خنثی] دوست دارم رویام[ماچ]

علی

مراقب خودت باش خوب بخونی باید خانم دکتر بشی باشه؟ تو لایق بهترین هایی

بهار

به نام خدا دنیا 2 روز است: یک روز با تو و یک روز بر علیه تو ... آن روز که برعلیه توست مایوس نشو و صبور باش.. هر دو پایان پذیر است. [لبخند]

اسی روستر

ایشالله هر چه زودتر غصه ها از ذهنتون پاک بشه منم این روزها همین حس و حال شما رو دارم. درکتون میکنم راستی آپم

نم بارون

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز [گل]

ROSILY

سلام رویا حال و هوای بارون وبلاگتو دوست دارم.حس میکنم اینجا نم نم بارون میاد....[گل] آپم عزیزم