آی انشا انشا انشا

 

به نام خدا

سلاااااام دایی جون

سلاااااااااام آجی های من

از درسا چه خبر؟ خوبن که خداروشکر؟ من که حسابی مشغولم. دیگه سومم خوب!

بالاخره وقتش شد که انشا ها رو بذارم

 

انشاهایی که حسابی براش زحمت کشیدین و ی دنیا ی کهکشان ازنون ممنونم که تو مسابقه شرکت کردین و با همه وجودم آرزو میکنم که دایی ( عمو ) بیاد و انشاها رو بخونه  .

خوب برنده ها رو هم که خودتون باید انتخاب کنین هر کدوم سه نفر رو انتخاب کنین 

چون گفتین شاید تقلب بشه و واقعا امکانش زیاد بود نظرسنجی رو برداشتم تو همون خصوصی بهم بگین و بعد بهتون خبرشو میدم تا حق کسی ضایع نشه

 

دایی کاش میشنیدی صدامو که هی دارم داد میزنم که دایی دست نوشت موخوااااااااااااااام وای دایی کاش فقط انشاها رو میخوندی دایی . اون وقت می

فهمیدین بچه ها چقد زحمت کشیدن.

جایزه هم که راستشو بخواین من هنوزم چشمم به جواب دایی هست ولی

خوب اگه نشد خودمون به 3 نفر اول جایزه میدیم!

اینم انشا ها :

 

انشاء با موضوع:کتاب های درسی در 100 سال بعد

مقدمه:این انشاء در رابطه با عمو پورنگ مهربان است....

اگر در 100 سال بعد  نوه ها و نتیجه ها و نبیره های ما بچه ها حضور داشته باشن

د و درس نیز بخوانند، برخی از سوالات کتاب های درسی شان این گونه خواهد بود:

تاریخ:در قرن 21 چه کسی محبوب ترین بچه ها بود؟عمو پورنگ عمو پورنگ چند سال

بر تخت پادشاهی قلب بچه ها نشست؟

از سال 1382 هجری شمسی تا آخر عمر بچه ها

عمو پورنگ چه شهر هایی را فتح کرد؟؟؟!!! (چهار مورد نام ببرید)

1- قلب بچه ها 2- دل بچه ها 3- فکر بچه ها4- فکر و ذهن و قلب و دل نیمی از

بچه هایایران 

اجتماعی:چرا باید شب ها زود بخوابیم؟

زیرا عمو پورنگ از سال ها پیش به اجداد ما این آموخته و ما نیز از اجدادمان به

 ارث برده ایم 

چرا باید بگوییم:مامان ، بابا حد اقل 2 بچه کافیست؟

زیرا گلدان خان (همکار عمو پورنگ) این جمله را از سال ها پیش سفارش کرده

و گفته است : من توبه کار شده ام از بس که بچه دارم.مامان و بابا ها 2 بچه کافیست

عربی:

جمله ی زیر را به عربی ترجمه کنید عمو پورنگ دوستت داریم.

پاسخ:احبک عمو پورنگ  ( نفیسه اینجا حواسش نیوده آخه پورنگ میشه

بورنج نیشخند و عمو هم میشه العم)

ریاضی:

محبت+عشق+بچه ها = عمو پورنگ عمو پورنگ تقسیم بر بچه ها = شادی و مهربونی

خب دوستان عزیز....دیدید چه شد؟عمو پورنگ در سال های آینده یک باره زبانزد مردم

و بچه ها میشود .... قدرش را بدانیم

نویسنده:

نفیسه جونم

***

اگه عمو پورنگ  بستنی  شود

در یکی از روز های داغ و سوزان تابستونای اهواز هوس بستنی کردم لباس پوشیدم و

به مغازه رفتم به صاحب مغازه که یه فرد چاق بود گفتم یه بستنی از بهترین بستنیاتون

 بدید یه بستنی بهم داد اونو آوردم خونه که کنار تلویزیون بخورمش همین که خواستم

از بستنی بخورم صدای از بستنی به گوشم رسید تلویزیون رو خاموش کردم و گوشهامو

تیز کردم دیدم آره صدا از بستنی است که تا میخوام بخورمش میگه آخ "بستنی را از

ترس پرت کردم بلند گفت آخ سرم صدای بستنی آشنا بود آروم نزدیک شدم  دیدم

عمو پورنگ تو بستنی است چشمام گرد شده بود و همین جور نگاه میکردم عمویی

  گفت اینجوری نگام نکن منم عمو پورنگ گفتم ععععمو پورنگ مگه ممکنه گفتم  شاید

از دوست داشتن زیاد عموی خیالاتی شدم ولی نه نبودم خود عمویی بود که تو بستنی

بود . عمویی بلند گفت زود باش دارم آب میشم یه فکری بکن با عجله مقداری یخ اوردم

عمویی را روی یخ ها گذاشتم عمو گفت حالا خوب شد من هنوز تو مات مات بودم به

عموییگفتم عمو آخه شما چطور رفتین تو این بستنی عمویی من نمیخوام من همون عمویی

خودمو میخوام آخه اینجوری آب میشین "خورده میشین  عمو گفت یه فکری بکن و نجات

م بده گلدون خان میخواست برای بچه هاش بستنی بخره ولی بهم گفت پول کافی ندارم

برو زیر درخت سحرآمیز یه فکری بخوره به ذهنت وقتی رفتم اینجوری شدم حالا من چیکار

کنم اینجا خیلی سرده  زود باش یه فکری کن من میخوام برگردم به بوستان  منم تا

 تونستم شروع کردم به گریه کردن که وای خدا جون عمویی من عموی خودم رو میخوام عمو

 گفتگریت به دردم نمیخوره زود باش یه فکری بکن .

منم رفتم به آجی ژاله جریان رو گفتم ژاله گفت داری شوخی میکنی گفتم بیا خودت

ببین ژاله هم اومد پیشم حالا از گرگان تا اهواز چطوری تو چند دقیقه اومد خدا میدونه

ژاله وقتی عمویی رو دید  افتاد به گریه کردن حالا منم از گریه ژاله گریم گرفت عمویی

 یه جیغ نازخاتونی زد و گفت بس کنید یه فکری برام بکنید ژاله گفت بیا بریم تهران شاید

دوباره ببریمش زیر درخت سحر آمیز عمویی خودش بشه گفتم افرین به عمویی گفتی

م گفت پس زود باشین حالا از اهواز دوتایی رفتیم تهران تا رسیدیم به بوستان عمویی

گفت منو نشون گلدون خان ندید بگو چی دیدیم ؟دیدیم گلدونخان با خانواده دارن

بستنی میخورن عمویی گفت بزار خودم بشم گلدون خان و بستنی قیفی میکنم.

 روی سوسوره نشستیم گلدونخان اومد گفت پاشین این برا بزرگا نیست ما هم پا

شدیم به عمویی گفتیم گلدونخان اجازه نمیده بایید صبر کنیم تا شب بشه عمو گفت

وای از دست این گلدونخان خودم شدم حتما یه برنامه رو اختصاص میدم که گلدونخان

اجازه بده بزرگا هم از پارک استفاده کنن ژاله به عمو گفت حالا بزارین خوب بشین

اونوقت حالا حرف نزنین آب میشین خلاصه شب شد ما هم رفتیم عمویی رو زیر درخت

سحرآمیز گذاشتیم عموی تبدیل شد به فلفل دولمه بعد هم یه خیار و بعد خودش شد"

درسته عمویی درست شد عموی عزیزمان خودش شد خدایا شکرت عمویی ازمون

تشکر کرد بهش گفتیم وظیفمون بود عمویی از خوشحالی هی بالا پایین میپرید ما هم

یه نگاهی به عمویی کردیم و زیز لب میخندیدیم عمو گفت چیه چرا میخندید ژاله گفتم

هیچی فقط فکر کنم موقعی که خواستین برای گلدونخان فکری بکنین فرصت لباس

عوض کردن نداشتین عمویی نگاهی به خودش کرد دید یه پیژامه راه راه و یه زیرپیراهن

آبی تازه جوابهاشو هم زده رو پیژامش عمویی خودش هم خنده اش گرفت گفت مهم

نیست همین خوبه که همه چی درست شد

بعد عمویی رفت زنگ خونه گلدونخان اینا رو زد گلدونخان تا عمویی رو دید با گریه پرید

تو بغل عمو و هی بلند بلند میگفت پورنگ برار کجا بودی ما از وقتی که رفتی زیر درخت

سحرآمیز کارمون شده بستنی خوردن عمویی گفت شما از کجا میذونستید چه اتفاقی

افتاده  تازخاتون گفت عموجان (با لهجه گیلانی) حالا ولش کن مهم اینه که الان اینجایین

 عمویی گفت راستش رو بهم بگین چیکار کرده بودین گلدونخان گفت پورنگ برار ووویییی

مارو ببخش مقداری پودر جادویی تهیه کرده بودیم که وقتی رفتید زیر درخت بستنی بشی

ن و بوسان مال خودمون بشه ولی وقتی این اتفاق افتاد پشیمون شدیم واز صبح کارمون

شده بستنی خوردن که شمارو پیدا کنیم ولی تو هیچ کدوم نبودید مارو ببخش پورنگ برار

همه بوستان مال خودت ولی از پیشمون نرو عمویی هم اینجا با دهنشون اهنگ راجوی

هندی را زدن و پریدن بغل همدیگه و دیگه از اون روز به بعد قدر همدیگه رو میدونستن 

بعد منو آجی ژاله با عمو گلدونخان اینا یه بستنی  تازه و خنک خوردیم ولی گلدونخان

اینا بستنی نمیخوردن ....

عمو جون دوستتون داریم خیلی خیلی زیاد شاد باشین

نویسنده: طیبه رضایی

***

به نام خدا

اگه عمو پورنگ، عمو پورنگ نمیشد میدونین چی میشد؟

من هم نمیدونم....

اما وقتی که به این موضوع فکر میکنم، پیش خودم میگم شاید گلفروش میشد:

http://www.shiaupload.ir/images/79710658971784943760.jpg

 

یا شاید هم بستنی فروش :

 

شاید معلم ورزش میشد:

 

شاید هم دکتر:

http://www.shiaupload.ir/images/48012072186750386355.jpg

 

و یا مهندس:

http://www.shiaupload.ir/images/11946400681909929448.jpg

 

اما اونموقع، ما چیکار میکردیم؟

اگه کسی نبود که لباس قرمز بپوشه و بیاد برای ما برنامه اجرا کنه، دائم اینور اونور بره و بگه و بخنده، اونوقت ما چیکار میکردیم؟

فکر کنم اونموقع احتمالا توی قلب ما یه جایی خالی میموند:

http://www.shiaupload.ir/images/33991834637713338243.jpg

 

یه جا به خاطر چیزی که نداریم و خودمون هم نمیدونیم چی هست...

عمو پورنگ جان.... خداقوت!! 

نویسنده:

زینب جون من

*******

اگه عمو پورنگمون یه ماهی بود تو رودخونه

یه ماهی رنگارنگ ، یه ماهی خیلی قشنگ

شب ها لب خلیجمون ، روزها روی

/ 33 نظر / 145 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسترن

سلام رویا جان[لبخند] انشا ها خوچگل بود .... شیرین....زینب....طیبه رضایی و خودت جالب نوشته بودن پایدار باشی علی علی

طیبه رضایی

سلام آجی عزیزم یه مطلب برات ارسال کردم ببین کامل ارسال شده نظرت چیه خوبه[قلب] چون به خدا وبلاگت برای من یکی که قاطی کرده[گریه]

بهار

به نام خدا سلام عزیزم..التخابام : زینب..که خیلی زحمت کشیده خودت...متفاوت نوشتی ژاله..نوستالژیک نوشته

دریا&ساحل

سلام وبلاگ خیلی خوبی دارید دوست داشتید سری به وبلاگ ما هم بزنید اگر مایل باشید درخواست تبادل لینک داشتم [گل][گل]

طیبه رضایی

سلام آجی قشنگم خیلی بهتر شد ممنون شاید هم مشکل از سرعت بود ولی کلا بهتر شد [ماچ]

دریا&ساحل

سلام رویا جون خیلی ممنونم که به وبلاگ ما سر زدید دوست داریم[ماچ][قلب]

پرنیان

سلام آجی خیلی وب نازی داری کاشکی من زود تر اومده بودم که می تونستم در مسابقه تون شرکت کنم ولی من بین همه انشا ها فقط یکی رو پسندیدم اونم برام همکلاسی ات بود که نمی دونم اسمش چیه همون شعره منظورمه اون خیلی با احساس تر از عشقش صحبت کرده تا مثلا زینب

نرگس

به نام خدا سلام اجی رویا.. راستی ابان چندشنبست![نیشخند] دستت دردنکنه بابت ماهنامه خیلی زحمت افتادی... خیلی... خدااجرت بده اجیم[ماچ]

نفیسه

سلام آجی جونم ببخشید دیر کردم بعدا میام انشا ها رو میخونم بای

BlakRoOz

عالی بووووووووووود... [گل][گل][گل]